بسمه تعالی

شروع آشنایی من با مرحوم حجت‌الاسلام والمسلمین آقای دکتراژه‌ای به سال۱۳۶۱  باز میگردد، در آن ایام بنا به دعوت شهید والامقام دکتر فیاض‌بخش از مشهد (محل قبلی کارم بعنوان رئیس سازمان ناشنوایان خراسان) به تهران فراخوانده شده بودم و قرار بود که بنا به نظر ایشان در یکی از واحد های ستادی سازمان بهزیستی کشور مشغول به فعالیت شوم، اما متأسفانه حادثه تلخ و ناگوار هفتم تیر موجب شد تا این عزیز به همراه شهید مظلوم آیت‌الله دکتر بهشتی به درجه رفیع شهادت نائل شود. در این زمان و بعد از تشکیل نخستین کابینه مهندس میرحسین موسوی (بعد از حوادث تروریستی سال ۱۳۶۰)، مرحوم آقای دکتر اژه‌ای با رأی مجلس بعنوان وزیر مشاور و رئیس سازمان بهزیستی کشور عهده‌دار این مسئولیت شدند، این آشنایی از آن مقطع شکل گرفت و در ادامه به ارتباط عمیق عاطفی و خانوادگی بدل شد ، بطوریکه شوق معاشرت و همنشینی با ایشان علاوه بر خودم به تک تک اعضای خانواده ام هم گسترش یافت و گاهی اوقات پسرم بیان می‌داشت که چند وقتی است که دکتر اژه‌ای را ندیده‌ایم ، بهتر است هماهنگ کنیم و به دیدار ایشان برویم و گاهی اوقات خودش هم به تنهایی به دیدار ایشان می‌رفت و آن مرحوم نیز به دلیل ارتباط موثر و خوبی که با نسل جوان و دانشجویان داشت، مشاور و راهنمای خوبی برای آنها بود و با روی گشاده پای صحبت و گاهی مواقع نکات انتقادی می‌نشست و با حوصله و با تحلیل شرایط روز جامعه به آن دغدغه‌ها پاسخ می‌داد.

در این فرصت علاقمندم به خاطرات و تجربه همکاری با آن مرحوم به مقاطع مختلفی که در خدمت ایشان بودم اشاره نمایم.

  • سازمان بهزیستی کشور:

برای اداره کل شمال تهران (که عمده واحدهای توانبخشی و حمایتی تهران در آن منطقه بود) به دنبال نیرو بودند که یک روز براساس بررسی میدانی که میان افراد حاضر در ستاد کرده بودند، از من خواستند که با ایشان نشستی داشته باشم. خوب بدیهی بود که ایشان شناختی از قبل نداشتند و  به همین دلیل با دیدگاه روانشناسی و تخصصی خودشان اقدام به ارزیابی بنده کردند . علیرغم خصوصیات خاص مدیریتی که داشتم، فکر می کردم ایشان تمایلی در انتصاب من نداشته باشند، ولی برعکس تصور، زود مرا پذیرفت و برایم جالب بود که علیرغم دقت نظری که در امر مدیریت داشت و دائم مدیران خود را چک می‌کرد، در منطقه‌ای که تقریباً وسعت فعالیتش به اندازه ایران بود، کمتر در حوزه عمل من این روش را پیاده کردند و این بر می‌گشت بر تسلط ایشان در دانش مدیریت و بخصوص رشته تخصصی ایشان در ارزیابی عملکردی مدیران و همین دیدگاه وسیع بود که به بنده و امثال من، جسارت حرکت و تصمیم‌گیری در جهت درست را می‌داد و در نتیجه واقعاً به لحاظ ادای دین و احترام به مدل مدیریتی ایشان، بیشتر اوقات در طول شبانه روز سر کار بودیم و در حال سرکشی و مدیریت میدانی و علیرغم استراحت کم، به هیچ وجه احساس خستگی نمی‌کردیم چون ایشان را همراه خود می‌دیدم و این موضوع منجر به خدمت خالصانه تمامی مدیران آن دوره به همراه خاطرات خوب و به یاد ماندنی در کنار ایشان گردید و همزمان انسجام مدیران و همبستگی و همراهی خانواده‌های آنها در مسیر حرکتی آنها بود. علیرغم جایگاه سازمانی و مدیریتی ایشان ولی حمایت از محرومان و همنشینی و پیگیری مسایل معیشتی و مددکاری مورد نیاز جامعه درسی بود که تحت لوای مدیریت ایشان، باعث سرلوحه قرار دادن آن در مسئولیت‌های بعدی من بود.

  • معاونت فرهنگی-اجتماعی نخست‌وزیر و کمیسیون فرهنگی هیئت دولت:

پس از مسائلی که باعث شد ایشان از سنگر خدمت در بهزیستی به نخست‌وزیری بروند، بنده هم از بهزیستی به مرکز آموزش مدیریت دولتی بعنوان مشاور منتقل شدم، ولی به دلیل اعتقاد به مدیریت ایشان و احترام ویژه‌ای که نسبت به ایشان پیدا کرده بودم، نمی‌توانستم در مقابل فرمایشات ایشان بی‌تفاوت باشم،  به همین دلیل در هفته یک روز و در سایر موارد حسب موارد مورد نظر برای کمک به ایشان به نخست وزیری می‌رفتم و در آنجا شاهد بودم با چه جدیتی ناهنجاری‌ها و مسایل اجتماعی را کارشناسانه دنبال می‌کرد. در این مقطع بارها شاهد صلابت تصمیم‌گیری در ارائه خدمات مهم اجتماعی و فرهنگی بودم. در کمیسیون فرهنگی هیئت دولت، علیرغم حضور افراد صاحب نظری همچون مرحوم آقای دکتر حبیبی، آقای دکتر فرهادی، حجت الاسلام والمسلمین سید محمد خاتمی، آقای اکرمی و سایر بزرگواران، نظرات کارشناسی ایشان به دلیل عقبه فکری و بررسی‌های کارشناسی همواره غالب بود و بسیاری از این نظرات کارشناسی، ریشه در مدیریت و تجربه علمی و عملی ایشان در سازمان بهزیستی داشت. دوست دارم به چند مورد از تلاش‌های ایشان در آن مقطع به صورت تیتروار اشاره نمایم:

الف) پیگیری مجدانه و کارشناسانه ایشان در رسیدن به مدل حجاب بانوان در سازمان‌ها و دوایر دولتی و پرهیز از تندروی‌ها در این زمینه.

ب) پیگیری و کار کارشناسی در خصوص قاچاق و علی‌الخصوص خروج آثار فرهنگی از کشور.

ج) سامان‌دهی عرضه صحیح آثار فرهنگی از جمله کتاب در سطح جامعه همزمان با انقلاب فرهنگی که منجر به تأسیس چند باب کتابفروشی در محوطه دانشگاه تهران، نبش خیابان شانزده آذر شد که ایشان در همین زمینه دغدغه محتوای آثار فرهنگی قابل عرضه برای نسل جوان و انقلابی را نیز دنبال می‌کردند.

د) پیگیری و سامان‌دهی صحیح کتاب میان کتابخانه‌های دانشگاه‌ها.

ه) فعالیت مجددانه ایشان در موضوع انقلاب فرهنگی و بازگشایی دانشگاه‌ها.

 

  • دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه علامه طباطبایی:

بعد از گذشت حدود یک سال از خروج هر دو نفر ما از سازمان بهزیستی و همکاری‌هایی که در خدمت ایشان در نخست‌وزیری داشتم، یک بعدازظهر سرد پاییزی ایشان تماس گرفتند که کار مهمی با شما دارم و به منزل ما بیایید. زمان جنگ بود و خاموشی‌های شبانه، حدود ساعت ۸ شب بود که خدمت ایشان در منزل رسیدم، با وجود کسالت وسرماخوردگی سخت در حالیکه سعی در گرم کردن اتاق با یک بخاری علاءالدین داشتند ، شروع به طرح نگرانی‌های خود در تربیت نیروهای مورد نیاز بعد از جنگ و اداره کشور و معضلات اجتماعی گریبان‌گیر کشور کردند و همچنین تسلط نیروهای غیرمذهبی و انقلابی در دانشگاه را مطرح نمودند و سپس گفتند الان شما مسئولیت دارید در این زمینه کمک کنید، بخصوص رشته تحصیلی شما که مدیریت است، می‌طلبد در دانشگاه فعال شوید و لذا من شما را برای سرپرستی بزرگترین دانشکده روانشناسی که مربوط به دانشگاه علامه طباطبایی است پیشنهاد نمودم و چقدر خوب است ادامه فعالیت را به تدریس و سامان‌دهی در این زمینه بپردازید. به ایشان عرض کردم که شما روحیه من را می‌دانید و علاقه ای به تدریس ندارم، چون دوست دارم نتیجه کار خود را سریعتر ببینم. ایشان گفتند پس سرپرستی دانشکده را بپذیر و ساماندهی آنجا را برعهده بگیرید و از فردا هم مشغول شوید (ظاهراً از قبل خودشان هماهنگی نموده بودند). فردای آن روز در دفتر حجت الاسلام والمسلمین جناب آقای دکتر شیخ الاسلام (رئیس وقت دانشگاه علامه طباطبایی) که الحق ایشان هم فرد فاضلی هستند  و به دلیل اعتماد خاصی که به مرحوم دکتر اژه‌ای داشتند منتظر بودند و مسئولیت را تحویل گرفتم و این موضوع به شکلی بود که خود دکتر اژه‌ای علیرغم گرفتاری‌ها و مسئولیت‌های اجرایی یک روز در هفته به دانشگاه می‌آمدند و تدریس داشتند و همزمان در دانشکده دفتری برای ایشان پیش‌بینی کرده بودیم و در ساماندهی امور هدایت خود را دریغ نمی‌نمودند.

از پایان دهه شصت به دلیل  خدمت من در وزارت نفت، رابطه میان ما دیگر رابطه کاری نبود و تبدیل به یک رابطه خانوادگی و عاطفی شده بود و همواره همچون مشاور و دوستی امین او را درزندگی خود یافته بودم، در بحبوحه‌ی اتفاقات سال ۱۳۸۸، یاد دارم که ایشان در ابتدای امر بسیار ناراحت از اتفاقات و برخی بی‌خردی و تندروی‌ها بودند ولی همیشه یک اصل را به همه ما گوش‌زد می‌کردند و آن حفظ یکپارچگی میان دلسوزان کشور و هدایت جوانان و دوری آنها از اقدامات هیجانی بود و تأکید بر حفظ جایگاه رهبری و مصالح نظام در مقابله با مخاطرات بین‌المللی .

در پایان و در محضر خداوند سبحان شهادت می‌دهم خدمات و مجاهدت‌های این برادر بزرگوار جز در راه خدمت به ایران و جوانان این کشور و آبادی و تعالی سطح فرهنگ و دین و دانش آن نبوده و فی الواقع او مبدع فرهنگ نخبه‌پروری در ایران و دغدغه‌مند آینده آن بوده است . همچنین گواهی می‌دهم در این مسیر و علیرغم تمام موقعیت‌ها و امکاناتی که در حیطه اختیار داشت، جز به ساده‌زیستی و سلامت و پاک‌دستی از او ندیدم. قطعاً آنچه که در طول حیات پربرکتش انجام داد مورد تأیید و عنایت خداوند بزرگ است و امیدوارم با روح صلحا و شهدا همنشین گردد و روح بلند او دعاگوی همه ما در مسیر پیش رو و فرزندان برومندی که تربیت کرده است باشد. ان‌شاءالله.

                                                                                                         

                                                                                                       

(انتشار در چهلمین روز درگذشت دکتر جواد اژه‌ای)

۱-چند روزی پیش از فوت، پیامک زدم. دوستِ بزرگ‌واری توصیه‌ام کرد که تماس بگیرم. دوست نداشتم تماس بگیرم در بیمارستان. اولا آن صدای شادان را نمی‌خواستم طور دیگری بشنوم و در ثانی به گمان‌م صلاح نبود بیمار ریوی را به سخن وادارم. دیروقت پیامک زدم. دقایقی بعد، یازده شب دکتر اژه‌ای تماس گرفتند… با همان لهجه‌ی شاد اصفهانی:

–      نوشته بودی دعاگو هستم! با خودم گفتم مرحوم دعاگو (محسن-۱۳۳۱-۱۳۹۳) از آن دنیا پیامک زده است که بیا! تعجب‌م این بود که چرا ایشان پیامک زده است؟ دست کم شهید بهشتی یا اخوی شهید باید تماس می‌گرفتند!!

همین مضمون را کوک کردند و شاید ده دقیقه‌ای گفتیم و خندیدیم… مثلا پیامک فرستاده بودم که به ایشان روحیه بدهم.

آخر صحبت شیرین‌مان ایشان به سرفه افتادند… تک‌سرفه‌های کوتاه و خشک… اما پایان‌بندیِ تلخ هم‌چنان همان لحن شادان است…

۲- و شروع بسیار تلخ بود… همان سال‌های ابتدایی مدیریت، معلمی عزیز اخراج شده بود و مدیر منصوب دکتر اژه‌ای این اخراج را به اشاره و اراده‌ی او می‌دانست. دکتر اژه‌ای دهه‌ی شصت یعنی عضو کابینه، محبوب نخست‌وزیر و رییس‌جمهور، یعنی خود قدرت… قدرت هم که نقد نمی‌شود… دانش‌آموز دوم دبیرستانی اما معقولات نمی‌دانست. رفت بالای سن شب شعر انقلاب اسلامی و نگاه انداخت به ردیف اول که مدیر سازمان برای اولین بار به این مراسم آمده بود… با همه‌ی نوجوانی‌ش فریاد کشید:

–      شرم بر من که در مجلسی شعر می‌خوانم که در آن کسی نشسته است که عزیزترینِ معلمانِ مرا اخراج کرده است…

بعد هم به‌دو شعر کوتاه‌م را خواندم، قبل از آن که مدیر منصوب به اتاق کنترل برسد که دست‌گاه صوتی قطع کند و قبل از آن که دایره‌ی دهانِ حضار خط شود و قبل از آن که لب‌خند دکتر که تلخ می‌پنداشتم‌ش محو شود…

پایین آمدم. استاد ادبیات‌مان –که سایه‌اش مستدام باد- مرا کناری کشید و گفت:

–      رضا! بی‌چاره کردی خودت را… خودت را و خانواده‌ات را… خانواده‌ات را و اهل محله‌ات را… می‌دانی به چه کسی طعنه زدی؟ این آدم قدرت‌مند است… بی‌چاره‌ات می‌کند…

بعد چند تا از رفقا را فرستاد که مرا از در پشتی در ببرند و فراری‌م دهند… بیرون رفتم و هوای سرد حیاط مدرسه فکری‌م کرد. حالا چرا فرار کنم؟ مرگ یک‌بار شیون یک‌بار! ایستادم و دوباره به سالن برگشتم. بین دو نیمه‌ی شب شعر، کسی آمد و گفت که مدیر سازمان، دکتر اژه‌ای می‌خواهدت… از وسط سالن که می‌رفتم به محل پذیرایی، سنگینی نگاه مایوس دانش‌آموزان را حس می‌کردم. منتظر بودم تا به اتاق مدیر برویم. اما دکتر کنار میز پذیرایی ایستاده بود. دور و بر را نگاه کردم که اولین ضربه‌ی محافظان را دفع کنم. کسی نبود… با این همه از شدت هیجان دست‌م می‌لرزید… دکتر ماوقع را پرسید و من با خشم جواب دادم که به دستور شما… گفت حالا یک کم آب‌پرتقال بخور! هنوز نی و قوطی مرسوم نبود. شربت پرتقال را در پارچ‌های پلاستیکی ریخته بودند. خواستم پارچ را بردارم. دست‌م می‌لرزید. دکتر دست‌ش را روی دست‌م گذاشت و از پارچ پلاستیکی آب‌پرتقال ریخت برای‌م. بعد گفت حالا بخور آرام شوی… شربت را که خوردم، به خنده گفت:

–      من روح‌م هم از این اخراج خبر ندارد! بی‌خود گفته‌اند!!

خندید… هنگام نوشتن این متن، هنوز گرمی دست دکتر را روی دست‌م حس می‌کنم.

۳- بسیاری از من می‌پرسند که رضا، چه‌طور شد که نویسنده شدی… پاسخ‌های تکراری فراوان دارم. اما یاد گرفته‌ام که به امکان وجود عکس اعتبار دهم. سوال را تحویل می‌دهم به سوالی جدید. «چه‌گونه نویسنده نمی‌شدم؟» یقین دارم که اگر رفتار دکتر اژه‌ای رنگی دیگر داشت، شبیه رنگِ تیره‌‌ی رفتارِ بسیاری دیگر، هرگز نویسنده نمی‌شدم…

۴-حالا می‌توانم به سوال بالا راحت‌تر و به رنگی دیگر نیز پاسخ دهم. اولین کتاب مرا مرحوم دکتر اژه‌ای در نشر سمپاد منتشر کرد. در تقدیم‌نام‌چه‌ی کتاب وقتی در نشر دیگری منتشر شد، نوشته‌ام:

«به جنابِ جوادِ اژه‌اي

كه حجه‌الاسلام و دكتر و رياستِ محترمِ سازمانِ ملي پرورشِ استعدادهاي درخشان و باقي القاب چيزي به حقي كه او به گردنِ اين نوشته دارد، نمي‌افزايد. اين اولْ كتابِ من بود و او ناشرِ اول… كتابِ اول را فضلي نيست الا فضلِ تقدم اما ناشرِ اول را فضيلتي است؛ روزگاري «سمپاد» اين نوشته را منتشر كرد كه هيچ انتشارات ديگري را چنين جسارتي نبود.»

دکتر اژه‌ای به ما اجازه داد تا در نوجوانی مجله‌ای در بیاوریم برای دانش‌آموزان، همان مجله اولین تجربه‌ی جدی من در نوشتن بود. کتاب را نیز نشر سمپاد منتشر کرد. قبل از فارغ‌التحصیلی به دوست هفده‌ساله‌ی من حکم داد تا تجهیزات رایانه‌ای مدارس را بخرد. تصحیحِ آزمون ورودی را –که برای‌ش حکم ناموس سازمان را داشت- به دانش‌جوی سال یک کامپیوتر سپرد. کارسوق‌های استانی را جوانان فارغ‌التحصیل اداره کردند. دوستان کوچک‌ترم وقتی می‌خواستند برای بشاگرد آینه‌ی خورشیدی بسازند، به راحتی در پارکینگ سازمان اطراق کردند و حتا اجازه هم نگرفتند از دکتر برای اشغال پارکینگ… هرگز برای مستندسازی از فعالیت‌های سازمان از بیرون فیلم‌بردار نیاورد تا ام‌روز وقتی آن مستندساز خوب با خودش خلوت می‌کند به خاطر بیاورد که اولین تجربه‌ی حرفه‌ای‌ش دوربین دست گرفتن در سمپاد بود… او به من -و شاید مایی بزرگ‌تر- فضای رشد داد…

جالب است که فضای رشد داد و پول نداد… و همین یک ساختار سالم و غیرفاسد ساخت.

حالا فرض کن تهِ حساب‌م یا تهِ زنده‌گی‌ام چیزی از دکتر مانده بود… بعد از درگذشت او به دنبال یادگاری از او بودم و دیدم تنها چیزی که از او دارم قرآنی است به امضای او که روی میز کارم است و از دهه‌ی شصت در محضر او نشسته‌ام…

۵-چنان تار سازمان در پود وجودمان تنیده بود که به راحتی به او انتقاد می‌کردیم. همان سال اول به این نتیجه رسید که در برخی شهرهای بزرگ مراکز سمپاد را راه بیاندازد. ما با استدلالی در سطح «یک ده آباد به‌از صد شهر خراب» با او مخالفت کردیم. اما او به نتیجه رسیده بود و کار را جلو برد.

همان سال وقتی اولین مدال‌های طلای ایران در المپیادهای جهانی در علامه‌حلی پسرانه‌ي تهران به دست آمد، پرسید که چرا در دخترانه‌ی فرزانه‌گان کسی مدال نمی‌گیرد و تیم‌ها این‌قدر پسرانه‌اند… پاسخ ما استدلالی بود در سطح «پسرها شیرند مثل شمشیرند…» و همین او را متغیر کرد. به‌ترین استادان را میان دو مدرسه به رفت و آمد انداخت و برگزیده‌گان پسرِ هجده-نوزده ساله را به فرزانه‌گان فرستاد تا سطح آموزش پسران و دختران شبیه شود… (سال‌های اولِ دهه‌ی هفتاد چه کسی یارای چنین تصمیمی داشت؟!)

چند سال بعد، اولین مدال طلای جهانیِ کامپیوتر را استعدادهای درخشان اصفهان گرفت و برای اولین بار دو دختر عضو تیم المپیاد ریاضی شدند از فرزانه‌گان تهران که یکی برای اولین بار نمره‌ی کامل گرفت و برای اولین بار به شکل پیاپی دو مدال طلای جهانی گرفت و… هم‌او که بعدتر مدال فیلدز را گرفت… رحمت خداوند بر او نیز…

۶-سازمان برای‌ش مرکز جهان بود. اعدادِ توسعه‌ای داشت. روزگاری تعداد مدال‌ها و رنگ آن‌ها موضوع‌ش بود. آموزش و پرورش برای این که نام سازمان را کم‌رنگ کند، باش‌گاه تاسیس کرد که این افتخارات در مجموعه‌ی آ.پ. نمایش داده شود. دکتر هیچ مقاومتی نداشت. بعدتر با رشد غیرانتفاعی‌ها، درصدی از مدال‌ها (در سطح کشوری بیش‌تر و در سطح جهانی کم‌تر) به آن‌ها رسید. دکتر عددِ توسعه‌ای را تغییر داد و حالا به شرایط تحصیل و تعداد دانش‌آموزان و فارغ‌التحصیلان در این ساختار دولتی پرداخت. از وضع مذهبی راضی نبودند، به‌ترین مسابقات قرآن دانش‌آموزی طراحی می‌شد، از وضع ورزشی راضی نبودند، المپیاد ورزشی ساخته می‌شد… برای دکتر این مهم نبود که این موفقیت درون سازمان نمایش داده می‌شود یا بیرون سازمان. یقین دارم اگر روزی توسعه‌ی آموزش کشور به جایی می‌رسید که امکانات تحصیلی برابر برای آحاد جامعه فراهم می‌شد، او بر حسب عدالت آموزشی سمپاد را تعطیل می‌کرد. (روشن است که ام‌روز سمپاد یک‌تنه بارِ عدالت آموزشیِ همه‌گانی را در مقابل سیطره‌ي غیرانتفاعی‌ها به دوش می‌کشد.)

۷-بسیاری از این موفقیت‌ها به اعتمادش به جوانان برمی‌گشت. برای حفظ قدرت معاون ثابت و مدیرکل ثابت نداشت. همه می‌چرخیدند. نزدیک‌ترین افراد به او جوان‌ترها بودند و این تیم همیشه با تزریق خون تازه جوان می‌ماند. او باند و شبکه برای حفظ قدرت نداشت؛ شادی شیخی که خانقاه نداشت…

روزی رفتم و از او همان کتاب اول را گرفتم تا به ناشری مشهور بدهم. می‌ترسیدم که به شیوه‌ی متعارف ناشران هزینه‌ی فیلم و زینک مثل آن را طلب کند. خندید و کتاب را داد که یعنی این فرصتی بود برای تو تا نویسنده شوی…

بعدترها که فهمیدم نشر را به نام خود گرفته است و نه به نام سازمان، تازه فهمیدم که نمی‌خواسته است در این سعی و خطای فرصت به تازه‌کارها سازمان سهیم شود.

۸-حالا حتما برای عده‌ای این مهم است که او موسس استعدادهای درخشان بوده است یا نبوده است… به گمان من اگر این موضوع برای خود دکتر اژه‌ای مهم بود، اولین کاری که می‌کرد تغییر نام این نهاد پیش از انقلابی بود. کاری نداشت که. چیزی که زیاد است اسم تاسیسی؛ «سازمان پدافند غیرمعمول نخبه‌گان!» وقتی دوستان نزدیک به او متذکر شدند که این نام و نشان را تغییر دهد، با دقت نام و نشان را بررسی کرد، حتا حروف نستعلیق‌ش را. گفت هم نام (سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان) مناسب است و هم نشان. اگر برای او لقب موسس بودن مهم بود، یقین بدانید که ناخودآگاه‌ش این نام و نشان را تغییر می‌داد…

او بعدتر در مجلات استعدادهای درخشان تحقیقی مفصل انجام داد از مجموعه‌های دیگری که مدارس تیزهوشان ساخته بودند و نشان داد که حتا خود سازمان هم اولین نهاد پرورش استعدادهای درخشان نیست. سازمان پیش از انقلاب با قدمت دو سه ساله‌اش البته تفاوت‌هایی داشت با سازمان پس از انقلاب. به گمان من مهم‌ترین تفاوت پول بود. مرکز الوند در آزمایش‌گاه مجهزش دست‌گاه‌هایی داشت که تا ۵۷ از کارتن بیرون نیامد و بعد هم مستقیم به دانش‌گاه صنعتی شریف رفت… آموزگاران مرکز الوند هر کدام سرآمد مربیان بودند. معلم زبان الوند امریکایی اصیل بود و دبیر موسیقی به‌ترین آموزگار با برنامه‌ی هفته‌گی در تله‌ویزیون ملی. اما همان سازمان پیش از انقلاب وقتی مرکز شرق و بریانک را افتتاح کرد، تفاوت‌ها با الوند روشن شد. نه از دبیران درجه یک خبری بود، نه از آزمایش‌گاه‌های بی‌نظیر و نه حتا از سیستم آموزش دپارتمانی الوند… (می‌توان این بودجه‌ی عجیب را در اسناد سازمان برنامه و بودجه یافت.)

این تفاوت دوم بود و به گمان من تفاوتی کلیدی ناشی از فهم توسعه‌ای… دکتر اژه‌ای زمانی که دست‌گاهِ مادرِ آزمایش‌گاه زبان را در تحریم دهه‌ی هفتاد به ایران وارد کرد، سفارش‌ش به تعداد همه‌ی مراکز کشور بود و بین ضعیف‌ترین مرکز استانی و به‌ترین مرکز تهران تفاوتی نگذاشت.

تفاوت سوم شاید پنهان‌تر باشد… در طول چهل سال پس از انقلاب هیچ مسوولی مهم‌تر از خود دکتر اژه‌ای به مدارس سمپاد پا نگذاشت اما در فاصله‌ی یک سال از تاسیس تیزهوشان الوند، خود شاهنشاه آریامهر از مدرسه بازدید کرد… آن سازمان کار راحت‌تری داشت در جدال با دست‌گاه‌های حکومت وقت تا دکتر اژه‌ای…

۹-در بند پیشین نوشتم که برای دکتر اژه‌ای لقب موسس اهمیتی نداشت. به گمان من در رقابت القاب، گاهی مخرب بودن از موسس بودن مهم‌تر است. بنیان‌کن بودن از بنیان‌گذار بودن مهم‌تر است. دکتر اژه‌ای احتمالا بنیان‌گذار سمپاد نبود. اما قطعا بنیان‌کنِ یک وزارت‌خانه بود! آن هم در شرایطی که خود بر صندلیِ وزارت آن وزارت‌خانه تکیه زده بود. این بنیان‌کنی قطعی از آن بنیان‌گذاری احتمالی مهم‌تر است. دکتر اژه‌ای به این نتیجه رسید که وزارت به‌زیستی در ساختار چیزی زاید است. به‌تر آن است که با چیزی مثل تامین اجتماعی تلفیق شود و بشود در حد یک وزارت‌خانه با ساختار کارآمد. حذف‌ش کرد. با علم بر حذف وزارت خود… این یعنی یک اصلاح توسعه‌ای… آیا نمونه‌ی دیگری در ذهن داریم؟! کسی برای اصلاح ساختار، جای‌گاه خود را تخریب کند؟ ام‌روز یک مدیر پایین‌دستی حاضر است برای حفظ یک صندلی، ده ساختارِ زاید طراحی کند. حفظ یک صندلی، همان حفظ نظام است برای صاحب صندلی… این تخریب ساختار غلط به گمان‌م از هزار تاسیس مهم‌تر است!

۱۰-دو سال پیش با اولین مدیری که در استعدادهای درخشان جابه‌جا شد، رفتیم برای تبریک عید دفتر آقای دکتر. حالا هر دو مسن‌تر بودند و البته هر دو سمت استادی داشتند بر من. می‌ترسیدیم که جلسه نگیرد و کدورت‌های کهنه سر باز کند. دکتر نه گذاشت و نه برداشت. انگار متنی را از قبل آماده کرده بود… گفت:

–      من در جابه‌جایی شما بعد از سال ۶۶ تعجیل کردم. شاید به‌تر بود این کار را نمی‌کردم… (کمی مکث کرد.) نه… اصلا اشتباه کردم…

از جلسه که بیرون می‌آمدیم به رفیق‌م به شیرینی گفتم که این جلسه خود از نشانه‌های ظهور بود. من هم‌چه رفتاری را از صاحبان قدرت کم‌تر دیده‌ام. رفیق‌م تلخ گفت:

–      شاید هم از نشانه‌های پایان عمر باشد… مرحومِ پدر دکتر (آیه‌الله علی‌محمد اژه‌ای) هم حال عرفانی داشت…

صد حیف که حرف او درست از آب درآمد…

۱۱-در رفتن او از سازمان، همه‌ی حرف‌ها را در همان «استعدادهای درخشان، قطعه‌ی چند، ردیف چند» نوشته‌ام. آن‌چه نوشته‌ام و آن‌چه می‌نویسم البته نموداری است از رابطه‌ی من و مثل من با مرحوم دکتر. در چنین نوشته‌ای طبعا سر آن ندارم که به کارنامه‌ی قطور او مثل یک پژوهش‌گرِ ذره‌بین به دست سرک بکشم. اما در این سال‌های سبک‌دوشی‌، هر بار او را می‌دیدم، برای‌م خاطراتی نقل می‌کرد که برق سه‌فاز از سرم می‌پرید. او می‌گفت و البته نمی‌خواست که جایی نقل شود. اهل هیاهو نبود.

دکتر اژه‌ای در روندِ گزینش دانش‌آموزان بسیار دقیق بود و تا آن‌جا که می‌دانم هیچ سفارشی را نمی‌پذیرفت. به خاطر دارم که زمانی وزیری به او گله کرده بود که دختر راننده‌ام قبول شده است و دختر خودم رد شده است. خیال کرده بود این دلیلی است بر ایرادِ گزینش و در مذمت این را گفته بود و دکتر همین را به مدح برداشته بود…

خط نانوشته‌ی عزلِ دکتر برمی‌گشت به یکی از همین سفارش‌ها. مقام اجرایی به وزیر گفته بود و وزیر به دکتر و… دکتر این ماجرا را سربسته به من گفت و سربسته خواهد ماند…

همین‌ها مایه‌ی عزل ناجوان‌مردانه‌ی دکتر اژه‌ای شد… و من نیز در همان روزگار، متنِ «قطعه‌ی چند ردیف چند» را نوشتم… اما بدون دانستن این مایه…

همین وزیر بعدتر که رفقای من دنبال احیای سمپاد بودند (که ممپاد شده بود و از سازمان ملی به مرکز ملی تبدیل شده بود) گفته بود که حکم بازداشت آن نویسنده‌تان هم در جیب من بود آن‌روزها!

حالا آن وزیر و آن مقام اجرایی سابق و اسبوق باید بنشینند و به گذشته بیاندیشند و…

۱۲-این فقط ما نبودیم که به راحتی از دکتر انتقاد می‌کردیم. برای نوشتن این متن خاطرات بیست سال اخیر را جست‌وجو کردم. دیدم که چه ساده می‌توانستیم با او هم‌سخن شویم و او نیز چه ساده با ما حرف می‌زد. تماسی دیدم از ایشان در فروردین ۹۹ که مکتوب‌ش کرده بود. چند روزی از انتشار آخرین کتاب‌م می‌گذشت و دکتر تماس گرفته بود که در صفحات فلان تا بهمان مطلبی را بد نوشته‌ای. باید تصحیح‌ش کنی. با ایشان هم‌عقیده نبودم. نیم ساعتی بحث کردیم و قانع نشدم. ایشان عاقبت به من گفت پس حالا یک سفر هم برو یمن و ببین چه خبر است و به ما هم خبر بده… در همان تماس خاطره‌ای گفت از یکی از پیرمردان جاسنگین که به او در آخرین سال مدیریت سمپاد گزارش داده بود و او ایشان را با وزیر وقت اطلاعات (محسنی اژه‌ای) اشتباه گرفته بود و گفته بود به جز مساله‌ی استعدادها به مسایل حجتیه هم رسیده‌گی کنید. می‌خندید که ببین! من صبح باید با نوجوان بازی‌گوشِ تیزهوش سر و کله بزنم و بعدازظهر با پیرمردِ جاسنگین کم‌هوش!

۱۳-صندلی دکتر مرکزِ عالم بود. وقتی سمپاد بود یا وقتی که در دانش‌کده بود… می‌نشست و خود قدیم‌ترها با کاتر و خط‌کش فلزی و بعدترها با دست‌گاه مجلات را صفحه‌بندی می‌کرد و مقالات را ویراستاری می‌کرد. وسط کار یک‌هو می‌گفت:

–      رضا این زمین اصفهان که گرفتم الان کلی ترقی کرده است و دانش‌آموزان کیف می‌کنند از بزرگی مدرسه. مدرسه‌ی تبریز آن موقع اصلا بیرون شهر بود اما الان خیلی مرغوب‌تر است… در رومانی بعد فروپاشی یک مرکز اسلامی ساختم که الان کلی می‌ارزد…

شیطان به من می‌گفت که دکتر خیال می‌کند همه‌ی عمر در این مناصب باقی خواهد ماند. مگر مال و اموال شخصی است که این‌گونه از سود و منفعت‌ش شادمانی می‌کنید؟ مگر دفتر حساب‌داری شخصی شماست که این‌چنین سود و ضررش را محاسبه می‌کنید.

بعدتر که دکتر از سمپاد سبک‌دوش شد، باز می‌دیدم که همین حرف‌ها را می‌زند. انگار نه انگار که ناجوان‌مردانه کنارش گذاشته‌اند و حالا هیچ نقشی ندارد در آن مجموعه… پس قصه چیز دیگری بود.

۱۴-فهم از اقتصاد به زهد ارج‌مندی می‌دهد. والا آن که زور مردم‌آزاری ندارد آرامش‌ش ارج‌مندی ندارد. دکتر فهم از اقتصاد داشت و هم‌زمان زهد سازمانی داشت. توسعه را می‌فهمید و بودجه‌ی اضافه را برمی‌گرداند تا با طرح‌های من‌درآوردی حرام نشود. نگاه‌ش به ایران، نگاهی کل‌نگر بود و همه‌ی ایران را مال خود می‌دانست. دکتر برای ما خود انقلاب اسلامی بود… با همه‌ی سلامت و با همه‌ی نگاه به آینده…

آن هنگام که بندهای کفن او را به دست گرفته بودیم و جنازه‌ی او را به آرام‌گاه ابدی می‌سپردیم، دریافتم که دفتر حساب‌داری دیگری هم هست که سود و زیان آن‌جا به لحنی دیگر و رنگی دیگرگونه محاسبه می‌شود…

برای یادبودِ دکتر ا‌ژه‌ای نه مدرسه باید ساخت و نه بنیاد… هیچ آجری روی آجر نباید نهاده شود… دست‌مایه‌ی کار دکتر، انسان بود… پس تا انسانی سمپادی در هر گوشه‌ی خاک به انسانی دیگر کمک می‌کند، یاد او زنده است…

 

به نام خداوند جان و خرد

 

در رثای مجاهد خاموش

استاد جواد اژه­‌ای (ره)

 

آن جمال و قدرت و فضل و هنر                                                      زآفتاب حٌسن کرد آن سو سفر

باز می­گردند چون استارها                                                          نور آن خورشید زین دیوارها

(مولانا)

 

سی و پنج سال قبل که نماینده نهاد مقدس جهاد دانشگاهی در شورای هماهنگی نهادهای انقلابی در نخست وزیری واقع در خیابان پاستور بودم، بعد از تعویض رئیس شورا (مهندس داودی) که منتصب مرحوم رجایی (ره) بود، دکتر جواد اژه­‌ای جایگزین او شد و در زمان ریاست جمهوری مقام معظم رهبری و نخست وزیری مهندس میرحسین موسوی، وزیر بهزیستی شد و با پیشنهاد او و حمایت دولت سازمان استعدادهای درخشان (سمپاد) بنیان نهاده شد. این سازمان تاکنون خدمات بسیار ارزشمند به نظام مقدس جمهوری اسلامی و ایران عزیز انجام داد و می­‌دهد. دکتر اژه­‌ای که خود نیز دارای هوش سرشار و نبوغ ذاتی بود و تخصص خود را در شناخت نخبگان و ویژگی­‌های تیزهوشان در دوره دکترا در اروپا اخذ نموده بود و با صدها مقاله، سبک آموزشی کشورهای توسعه­‌یافته در آموزش و پرورش استعدادهای درخشان را مورد مداقه قرار داده بود سازمان استعدادهای درخشان را بنیان گذاشت و بیش از بیست سال مدیریت آن را عهده­‌دار شد. او در خاطرات خود در خداحافظی با سمپاد چنین نگاشته است:

“وقتی آمدم، موی سپیدی بر چهره‌­ام نبود و اکنون بعد از گذشت بیش از بیست و یک سال، با قامتی راست و امیدوار، محیط کارم را ترک می­کنم. با فرزندی رشید به نام “سمپاد” برای ایران اسلامی، مقاوم و سازش­‌ناپذیر”.

یکی از اشتباهات بزرگ دولت­مردان نهم و دهم تعویض دکتر اژه‌­ای (ره) از سمپاد بود. کسی که آموخته­‌های ارزشمند خود در اروپا را خالصانه تقدیم وطن کرد. کشوری که نخبه­‌کشی در آن سابقه تاریخی دارد و او با تأسیس سمپاد این سابقه ننگین را به پرورش نخبگان تبدیل کرد. ایشان در زمان مدیریت خود عدالت در پذیرش دانش آموزان نخبه و مستعد را در آزمون­‌های سمپاد فراموش نکرد، در نامه خداحافظ سمپاد در این مورد چنین نگاشته است:

“در این مدت وقتی فرزند استانداری در آزمون ورودی سمپاد مردود می­‌شد، خوشحال نمی­‌شدم، اما وقتی فرزند بلال­‌فروشی روبروی استانداری قبول می­‌شد، از شادی در پوست خود نمی­‌گنجیدم.”

دکتر اژه‌­ای (ره) که یک نخبه وطن­‌پرست بود هرگز نخبگان را به ترک وطن تشویق نمی­کرد، در همین رابطه در دلنوشته خود می­گوید:

“فرزندان سمپادی­‌ام! اطمینان داشته باشید هیچ کجا مانند وطن یک فرد نیست و هیچ افتخاری بالاتر از تلاش برای تعالی و رشد شکوفایی سرزمین مادری نیست!”

آن عزیز دانشمند از باندبازی و رانت متنفر بود و هرگز به سفارش‌­کنندگان توجه نمی­‌کرد، در این رابطه نوشته است:

“من خوشحالم که هیچ­یک از سفارش­‌شدگان معدود نمایندگان مجلس و معدود کارگزاران نظام که عادت به ثبت سفارش داشتند، به سمپاد راه نیافتند که اگر چنین بود، در طول این سالها با سمپادی­‌های عاشق و در عین حال مطالبه­‌گر روبه­‌رو نبودم”.

استاد اژه­‌ای هم­زمان با رسالت پرورش استعدادهای درخشان و نخبگان کشور، بار نمایندگی مقام معظم رهبری در اتحادیه انجمن‌­های اسلامی دانشجویان اروپا را نیز بر دوش داشت، ایشان در تأسیس انجمن­‌های اسلامی دانشجویان در اروپا به ویژه اروپای شرقی، روسیه و کشورهای مشترک المنافع نقش اساسی داشت و برای تأمین مکان و پایگاه معنوی مناسب این تشکل­های فرهنگی در مراکز تجمع دانشجویان ایرانی و دانشجویان سایر کشورهای مسلمان پرتلاش بود. او با سفرهای سالانه به این کشورها و حضور در تجمع دانشجویان به سؤالات آنها پاسخ می­داد و هرگز در مقابل انتقادات تند جوانان دانشجو برنمی‌­آشفت و با آرامش و شرح صدر خاص خود نقدهای منطقی را می­پذیرفت. در دیدار با دانشجویان، به همسران و فرزندان آنها هدایای در خور شأن آنها اهدا می­‌کرد و اصرار داشت اینگونه هدایا را خود تهیه کند و با سلیقه و شناخت به اصول روان­شناسی هدایائی انتخاب می­کرد که حداکثر تأثیر بر روحیه فرزندان دور از وطن دانشجویان داشته باشد، بهمین علت خانواده دانشجویان همواره از او به نیکی یاد می­‌کردند.

این معلم گرانقدر ضمن راهنمایی پایان­‌نامه‌­ها و رساله‌­های ده‌­ها دانشجوی تحصیلات تکمیلی دوره ارشد و دکترا در دانشگاه تهران، سردبیری نشریه علمی – پژوهشی انجمن علوم روان­شناسی تربیتی را نیز عهده­‌دار بود که خود عضو هیأت مؤسس آن انجمن نیز بود. این انجمن علمی توسط ایشان تأسیس و تا پایان عمر نیز با هیأت مدیره ادواری آن همکاری داشت و با تلاش او ده‌­ها شماره از نشریه علمی این انجمن به چاپ رسید.

از آنجا که گام­‌های این مرد بزرگ همواره در صراط مستقیم و انجام عمل صالح برداشته شد، مسئولیت مؤسسه حقوق کودکان در اسلام (کافل) را نیز عهده‌­دار بود و با کمک مردان بزرگ خیّر مثل دکتر محمدرضا بهشتی (فرزند شهید آیت‌­­اله بهشتی) و جناب دکتر واعظ مهدوی در احیای حقوق کودکان مظلوم در مناطق محروم کشور تلاش می­کرد، نمونه آن احداث ده‌­ها مدرسه در دوره­های ابتدایی و متوسطه در سیستان و بلوچستان بود که آثار ماندگار و صالحات الباقیات این بزرگواران در آن مناطق است و حکم صدقه جاریه را دارد.

هرگاه دلتنگ می‌­شدم و از اوضاع سیاسی و مدیریت کشور گله­‌مند بودم به اتفاق دوستان که رایزن­های علمی ادواری وزارت علوم در اقصاء نقاط جهان بودند و از او خاطرات خوش داشتند، دقایقی به محضر او مشرف می‌­شدیم و از ضعف مدیرانی مثل خودمان در اداره کشور انتقاد می‌­کردیم. او نیز با همدردی، ما را تسکین می­داد و ناامیدی ما را به امید مبدل می­‌کرد و با روحیه‌­ای شاد از محضرش مرخص می‌­شدیم.

هنگامی که خبر ارتحال آن مرد بزرگ را شنیدم برای تسکین قلبم به قرآن پناه بردم و تفعل زدم، این آیه آمد:

«مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيهِ فَمِنهُم مَن قَضى نَحبَهُ وَمِنهُم مَن يَنتَظِرُ» (۲۳ الأحزاب)

اکنون که جای او خالی است به کجا بروم و راز دل بگشایم؟! راهش ادامه و یادش و خاطره‌­اش گرامی باد.

 

آن یار کزو خانه ما جای پری بود                                      سر تا قدش چون پری از عیب بری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت                         باقی همه بی حاصل و بی خبری بود

حافظ (ره)

به نام حضرت دوست

 

دکتر احمد به‌پژوه

استاد روان‎شناسی دانشکدۀ روان‎شناسی و علوم تربيتی، دانشگاه تهران

 

نام نيکو گر بماند ز آدمی                     به کز او ماند سرای زرنگار

 

پيش از هر سخنی بايد عرض کنم که درگذشت استاد دکتر جواد اژه‌ای بسيار اندوه‌بار، غافل‌گيرانه و ناباورانه است و سخن گفتن از مرد بزرگی چون او، به عنوان استاد دانشگاه تهران و چهرۀ ماندگار عرصه‌های تعليم و تربيت، مشاوره و روان‌شناسی براي اينجانب به عنوان همکار ايشان، کاری بس دشوار و سنگين محسوب می‌شود.

دکتر جواد اژه‌ای با دستانی خالی، امّا قلبی پر اميد و متوکل به خدا، تحصيلات خود را در دوره‌های ابتدايی و متوسطه در شهر اصفهان به پايان رسانيد. ايشان هم‌زمان تحصيلات حوزوی خود را در اصفهان ادامه داد و آنگاه موفق به اخذ دانشنامۀ کارشناسی در رشتۀ روان‌شناسی از دانشگاه اصفهان شد. سرانجام دانشنامۀ دکترای خود را در رشتۀ روان‌شناسی تجربی از دانشگاه وين، اتريش دريافت کرد.

دكتر جواد اژه‌ای خدمات آموزشي خود را از وزارت آموزش و پرورش آغاز كرد و به عنوان دبير به تدريس پرداخت. وي پس از بازگشت از اتريش، خدمات آموزشی، پژوهشی و اجرايی خود را در سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان و به عنوان استاديار در دانشگاه تهران شروع کرد.

ايشان در دورۀ حيات علمی و حرفه‌ای خود توانست جمعي از عاشقان رشد و توسعۀ تعليم و تربيت و روان‌شناسی را دور هم جمع کند و حرکتي مستمر و پويا را با تشکيل انجمن ايرانی روان‌شناسی و انتشار مجلۀ روان‌شناسی پی‎ افکند. ايشان در تاسيس و راه‌اندازی دورۀ دکتری روان‌شناسی در دانشگاه تربيت مدرس نقش بسيار تعيين کننده‌ای داشتند. همچنين با سازماندهی انجمن‌های دانشجويی در کشورهای اروپايی و آمريکا، توانست نقش شايان توجهی را در تربيت جوانان و رشد و توسعۀ کشور ايفا کند.

سخت‎کوشی، خستگی ناپذيری، دقت نظر، جديت، نظم و انضباط، اخلاص و رعايت اصول اخلاقي از ويژگی‌های بارز دکتر اژه‌ای بود که اين ويژگيی‌ها را هم در کار اجرايي و هم در کار معلمي و نويسندگي نشان می‌داد و به درستی مصداق يک متخصصِ متعهد بود.

شايان ذکر است که اينجانب از سال ۱۳۶۴ تا آخرين روزهای حيات ايشان، در گروه آموزشی مبانی روانی آموزش و پرورش و در دانشکدۀ روان‌شناسی و علوم تربيتی دانشگاه تهران در ارتباط نزديک با دکتر اژه‌ای بوده‌ام.

شخصيتِ ممتاز، تلاش‌مدار، مهربان، صميمی و دوست داشتنی دکتر اژه‌ای، از رازهای موفقیت‌های بزرگ ايشان به شمار مي‎رود. استاد، با روحيۀ حمايت‏گرانه و برقراري رابطه‎‌ای دوستانه و عاطفي با دانشجويان، همانند پدري مهربان و معلمی دلسوز، همواره آنان را تشويق کرده و زمينۀ رشدشان را در عرصه‌های گوناگون فراهم می‌کرد. اکثر همکاران و دانشجويان، آقاي دکتر اژه‌ای را نمونۀ کامل و تمام عياری از يک معلم توانا، روان‌شناس، مشاوری امين، مدير، سياستمدار و نويسنده‌‎ای چيره دست معرفي مي‎کنند.

بزرگ‌داشت شخصيت و خدمات استاد دکتر اژه‌ای و تجليل از راه و روش و مقام شامخ او، به عنوان يک عالمِ فرهيخته و بخشندۀ حوزوی و دانشگاهی، قدرشناسی از پنج دهه خدمات ارزشمند ايشان به نظام دانشگاهی و آموزش و پرورش کشور است و گرامی‌داشت او به معنای ارج‎‌گذاری و قدردانی از عالمانِ و خادمانِ آموزش و پرورش کشور قلمداد می‌‎شود.

گفتنی است که در نظام اعتقادی و ارزشی ما، علم به منزلۀ ابزار و عالم به عنوان کاربَر علم برای رسيدن به هدف‎ها تلقی می‌شود. بديهی است علم و دانايی، به عنوان ابزار، هنگامی می‌تواند فرايند رشد و تحول انسان را تسهيل، تسريع و ممکن سازد که هدف‌ها مورد غفلت قرار نگيرند. بنابراين در رويارويی با پديده‎ها و امور گوناگون بايد دقت شود آيا آن پديده وسيله است يا هدف؟ به يقين اکثر امور نقش وسيله‎ای دارند و آنچه از ارزش و اعتبار برخوردار است، هدف می‌‎باشد. بدين منوال علوم به طور اعم و علوم تربيتی و روان شناسی به طور اخص به منزلۀ ابزار در اختيار بشر مي‎باشد، نه به عنوان هدف. پرواضح است اگر سوال کنيم که اين ابزار را چه کسي؟ چگونه؟ و براي چه مقصودی به کار مي‎گيرد؟ بديهی است علم به مثابه شمشير دو لبه، چنانچه توسط نااهلان براي نيل به هدف‎های نامطلوب به کار گرفته شود، برای جامعۀ بشری مخرب، مضر و ضد ارزش خواهد بود. ليکن در صورتي که سلاح علم و دانايی به دست کسانی که اهليت کافي دارند به کار رود عين صواب است و به انسان توانايی می‌‎بخشد و براي بشر و بشريت سعادت و رفاه می‌آفريند و انديشۀ حکيم ناصر خسرو قباديانی محقق می‌‎شود که فرمود:

درخت تو گر بار دانش بگيرد                 به زير آوری چرخ نيلوفری را

از اين رو، بزرگ‌داشت استادانی چون مرحوم دکتر اژه‌ای، موجب ميی‌شود، عالمانِ شريعت‌مدار و هدف‌مدار، تجليل ‎شوند و قدر ‎بينند و بر صدر ‎نشينند و هدف گرايی، ارزش‌مداری، اميدواری، انگيزه، خلاقيت و پويايي استادان جوان و دانشجويان را به دنبال و ارمغان آورد.

در پايان به روح پر فتوح دکتر اژه‌ای صميمانه درود می‌فرستم و از درگاه حضرت حق، استعانت می‌جوییم و نيايش می‌کنیم:

 

نيايش

پروردگارا، بر مراتب علم و عمل مخلصانه و صادقانۀ ما بيفزا.

بارالها، ما را عالمِ به احکام اسلام و عاملِ به احکام اسلام قرار بده.

خداوندا، ما را از قشري‏گری، تحجّر و ذهنيت بسته نجات بده.

معبودا، فرزندان و دانشجويان ما را صالح و استوار در مقابله با هجوم ضدارزش‏ها و نيرنگ‏ها قرار بده.

پروردگارا، ما را در امر خودسازي، خودباوری، تزکيه نفس و جهاد فرهنگي موفق بگردان.

خداوندا، ما را نسبت به هويت اصلي و فرهنگ اصيل خود آگاه و بيدار بفرما.

پروردگارا، به ما توفيق بده تا فرزندان و دانشجويانمان را شجاع، نيک انديش، با تقوا، سالم و با نشاط تربيت کنيم و تعليم دهيم.

بارالها، چنان کن که همواره قلب و زبان و دست و قلم ما به ياد تو باشد.

معبودا، به ما کمک کن تا تکليف‏هاي خود را نسبت به خود، همسر، فرزندان، دانشجويان و جامعه انجام دهيم.

و سرانجام، نظر به اين که استاد دکتر جواد اژه‌ای، به خودشناسی و خودباوری لازم نايل شده بود و با الهام از شخصيت والای آن مرحوم، مطلب کوتاهی با عنوان رازهای موفقيت با تکيه بر خودشناسی و خودباوری، به عنوان يک ران ملخ به پيشگاه دوستداران ايشان تقديم می‌شود، تا که قبول افتد و چه در نظر آيد؟

 

رازهای موفقيت با تکيه بر خودشناسی و خودباوری

 

چند سؤال

  • انسان کيست و چيست؟ (به‌پژوه، ۱۳۹۶)
  • خود، من، نفس، خويش، خويشتن چيست؟[۱]
  • لازمة خودشناسي چيست؟
  • چه کسي، با چه نوع شخصيتی، کدام رشتۀ تحصيلي را انتخاب مي‎کند؟
  • چه‎ کسي، با چه نوع شخصيتی، کدام شغل را انتخاب می‌‎کند؟ (به‌پژوه، ۱۳۸۸)
  • چگونه می‌توان خود واقعی را کشف کرد؟
  • “خود” چگونه بود‏ و چگونه نابود می‌‏شود؟
  • ما چگونه خود را می‌ميرانيم يا جاودانه می‌‏سازيم؟
  • ما، زندگي را چگونه تعريف می‌کنيم؟
  • ما، به پديده‌ها، رويدادها و جهان هستی چگونه نگاه می‌‏کنيم؟
  • چگونه می‌توان جاوادانه شد؟

 

مقدمه

حضرت علي (ع) فرموده‌اند: مَعرفه النَفس، اَنفعُ المعارف، يعنی خودشناسی، سودمندترين دانش‌هاست (غررالحکم و درر الکَلِم، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۴۲). ازاین‌رو، ملاحظه می‌شود در طول تاريخ، به‌ویژه در هزارۀ سوم ميلادی، در حوزة خودشناسی، پژوهش‏هاي بي‏شماري صورت گرفته‏، انديشه‏‌های نويني متبلور گشته و افق‏های روشن‌‏تری آشکار شده‏ است. تمامي اين شناخت‏‌ها، پژوهش‌ها و پيشرفت‏‌های علمی، به ما کمک مي‏کند تا به کميت و کيفيت زندگي خود غنای بيشتري ببخشيم و در قطار زندگی و زمان، آگاهانه‌تر زندگی کنيم و به سرمنزل مقصود نزدیک‌تر شويم. خودشناسی به ما کمک می‌کند تا کتاب وجود خود را واکاوی کنيم و بخوانيم و بفهميم.

حضرت محمد (ص) فرموده‌اند: مَن عَرفَ نفسه، فقد عَرفَ ربه يعنی هر کس خود را بشناسد، به يقين خدا را شناخته است (بحارالانوار، ج ۲، ص ۳۲). خود، دربرگیرندۀ مجموعۀ اعمال، گفتارها، افکار، نگرش‏ها، احساسات، هیجان‌ها، ارزش‌ها، باورها، تجربيات و توانايي‏های فرد است و خودشناسی عبارت است از نايل شدن به تصويری درست و واقعی از توانايی‌ها (بالفعل) و استعدادها (بالقوه) و نقاط ضعف و محدوديت‌های خود. به‌بیان‌دیگر، خودشناسی عبارت است از وقوف و آگاهي به احساسات، افکار، ارزش‌ها، باورها و نگرش‌های خود و گوهري به نام نفس (نفيس: گران‌بها). لازمة خودشناسي؛ هدف‏شناسي، زمان‏شناسي و محيط‏شناسي است و این‌که بايد خود را شناخت و خود را کشف کرد و معادن طلا و نقرة وجود خود را استخراج کرد.

من چرا بی خبر از خويشتنم                          من کيم تا که بگويم که منم

من بدین جا ز چه رو آمده‏‌ام                         کيست تا کو بنمايد وطنم

(حسن‏‌زادۀ آملی، ۱۳۶۲)

 

اهميت و ضرورت خود‏شناسی

  • اگر خود را بشناسيم، موجب می‌‏‌شود درست انتخاب کنيم، درست زندگی کنيم و سبک زندگی خردمندانه‌ای را انتخاب کنيم؛ زيرا انسان، موجودی مختار و انتخاب‏گر است و پايه و اساس انتخاب و اختيار، شناخت و اراده است. بديهی است که انتخاب همسر، انتخاب رشته تحصيلی و انتخاب شغل بر پايۀ خودشناسی واقعی و درست صورت می‌گیرد.
  • اگر خود را بشناسيم، موجب مي‏شود درست تصميم بگيريم؛ تصمیم‌گیری بدون شناخت معنا ندارد و پايۀ هر گونه اقدامی، شناخت است.
  • کسي که بدون شناخت، تصميم مي‏گيرد و اقدام مي‏کند، محکوم به شکست است و اقدامي کورکورانه می‌‏کند.
  • امام رضا (ع) فرموده‌اند: ارزنده‌‏ترين مرحلۀ خرد، خودشناسی است و خودشناسی، نردبان معرفت است و کسي که پيش خودش بي‏مقدار و نامحترم است، آمادگي براي تمام انحرافات را دارد.
  • خداوند عليم در قرآن مجيد فرموده است: «اي کساني که ايمان آورده‌‏ايد، بر شما باد مراقبت از نفس خودتان» (يا ايها الذين آمنوا، عَليکُم اَنفُسکَم، سورۀ مائده، آيۀ ۱۰۵).
  • همچنين خداوند عليم در قرآن مجيد فرموده است: «و در زمين نشانه‏‌هايی براي اهل يقين و نيز در وجود خودتان وجود دارد، پس چرا بصيرت نمي‎يابيد؟» (و فِي الارضِ آياتٌ لِلموقنين و في اَنفُسکم، افلا تُبِصُرون، سورۀ ذاريات، آيه‌های ۲۰ و ۲۱).

رازهای موفقيت با تکيه بر خودباوری

  • لازمة موفقيت، خودشناسی و خودباوری است.
  • خودباوری، اضافه کردن علم ديگران به علم خود است[۲].
  • خودباوری، بهره گرفتن از دستاوردهاي ديگران است.
  • خودباوری، آگاهي از سرمايه‏هاي معنوی و تاريخی خود است.
  • خودباوری، مطلق کردن آن چه خود داريم، نيست.
  • خودباوری، در گذشته ماندن نيست، بلکه حرکت به سوی آينده است.
  • خودباوری، يعني خلاقيت، آفرينندگی و پويايی.
  • خودباوری، يعني نوسازي و بازسازی دائم خود.
  • خودباوری، يعني توجه به شرايط زمان و مکان.
  • خودباوری، رهايي از نفس و رهايی از سلطة هوس و عدم پرستش نفس است.
  • خودباوری، يعني پرواز با دو بال عشق و علم و نايل شدن به اين باور که عشق و علم و ايمان است که حرکت می‌‏آفريند.
  • افراد موفق، کسانی هستند که به خودشناسی و خودباوری رسيده‏‌اند، مهارت‌های زندگی را کسب کرده‌اند و کتاب وجود خود را خوب شناخته‌‏اند.

 

چند نکته و توصيۀ مهم‏

  • بدانيد که موفقيت، تصادفی نيست!
  • بدانيد که انسان است که سرنوشت انسان را رقم مي‏زند.
  • بدانيد که هر انسانی معمار زندگي خود است و هر کس بايد به زندگي خود معنا ببخشد.
  • بدانيد خواستن، توانستن است (پس بايد خواست تا توانست).
  • بدانيد تنها با تلاش، سخت‌کوشی و پشتکار، می‌‏توان انديشه را به حقيقت و عمل تبديل کرد (دامنِ سرو بلند آسان نمي‌آيد به دست!).
  • بدانيد که عشق است که حرکت می‌آفريند و هر موجود زنده‎ای در حرکت است و حرکت رمز حيات است.
  • سعی کنيد اقدامات اصلاحي را از خودتان شروع کند (خودآگاهی، خودسازي و خود اصلاحي).
  • سعی کنيد از خودتان به اندازة توان خود انتظار داشته باشد.
  • سعی کنيد باورهای نادرست را از خود دور کنيد (مانند، شانس، اقبال، سرنوشت، بخت، پيشاني). در اين ارتباط، ناصرخسرو قباديانی به زيبايی سروده است:

تو خود چون کنی اختر خويش را بد                 مدار از فلک چشم نيک اختری را

  • سعی کنيد از افکار منفي و منفی‌نگری پرهيز کنيد و در دام خودفریبی، بهانه‌‏گيری، عذرتراشی و توجيه نيفتيد.
  • سعی کنيد از اهمال‌کاری، کم‏کاري و تنبلي اجتناب کنيد و مسووليت‌های خود را به گردن ديگران نيندازيد.
  • سعی کنيد عادت کنيد که عادت نکنيد و آگاهانه و با اراده زندگی کنيد.
  • سعی کنيد نه بدبين باشيد و نه خوش‌بین، بلکه واقع‌بین باشيد.
  • سعی کنيد همواره اميدوار باشيد؛ زيرا تا شقايق هست زندگي باید کرد.
  • سعی کنيد مانند کوه، در مقابله با مشکلات مقاومت پيشه کنيد و استقامـت داشته باشيد.
  • سعی کنيد از رؤیاپردازی پرهيز کنيد و قربانی رؤیاها نشويد.
  • سعی کنيد با خودتان رقابت کنيد و خودتان را با خودتان مقايسه نماييد، نه با ديگران.
  • سعی کنيد وضع موجود و داشته‌های خود را بشناسيد و به سوي وضع مطلوب و کمال حرکت کنيد.
  • سعی کنيد توانايی‌هاي بالفعل و بالقوۀ خود را شناسايي کنيد و از آنها غافل مشويد (شما توانايی‌‏هايي داريد که از چشم شما پنهان مانده است).
  • سعی کنيد توان‌های بالقوه و بالفعل خود را کشف کنيد، به کار گيريد، همسو کنيد، آزاد کنيد، شکوفا سازيد و متمرکز نماييد.
  • سعی کنيد خود را در تمام جهات رشد بدهيد و تربيت کنيد (رشد همه‌جانبه).
  • سعی کنيد به ذهنتان برنامه بدهيد، براي خود برنامه‌‏ريزي کنيد و برنامه‌‏هاي خود را اجرا نماييد (کوتاه‌مدت، میان‌مدت، درازمدت).
  • سعی کنيد از باورهای نادرست، مانند هر چه پيش آيد، خوش آيد! و چو فردا بيايد، فکر فردا کنيم! اجتناب کنيد.
  • سعی کنيد مديريت زمان داشته باشيد و کارهايی را که بايد انجام دهيد، فهرست کنيد و اين کارها را بر اساس اولويت منظم نماييد. در اين ارتباط حضرت حافظ به زيبايی سروده است:

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند                بس خجالت که از اين حاصل اوقات بريم

  • سعی کنيد کار امروز را به فردا ميفکنيد (مانند، بي‌خيال! اي بابا! امروز نشد، فردا، فردا نشد، پس‌فردا، سرانجام، روزي این کار را انجام خواهم داد؟! شد، شد، نشد، نشد!).
  • سعی کنيد از خودخواهی و غرور و تکبر رها شويد و با ديگران همدردی کنيد و ديگران را دوست بداريد.
  • سعی کنيد با مطالعۀ زندگي‏نامه و سرگذشت افراد موفق و مصاحبت با آنان، با رازهای موفقيت آنها آشنا شويد (مانند دانشمندان، هنرمندان و روان‏شناسان بزرگ).
  • سعی کنيد مهارت‌های زندگی، مانند مهارت‌های ارتباطی، مهارت‌های حل مساله، مهارت‌های تصميم‌گيری، مهارت‌های تاب‌آوری، مهارت‌های جرات‌ورزی و مديريت هیجان‌ها و مديريت استرس را ياد بگيريد و کسب کنيد.

سخن پايانی:

زندگی زيباست ای زيبا پسند                         زنده انديشان به زيبايی رسند

آن قدر زيباست این بی‌بازگشت                     کز برايش می‌توان از جان گذشت

 

منابع

قرآن مجيد

نهج الفصاحه

نهج البلاغه

به‌پژوه، احمد (۱۳۹۴). ازدواج موفق و خانوادة سالم، چگونه؟ (چاپ چهارم) تهران‌: انتشارات‌ انجمن‌ اوليا و مربيان.

به‌پژوه، احمد (۱۳۹۶). اصول‌ برقراري‌ رابطة‌ انساني‌ با كودك‌ و نوجوان‌ (با تجديد نظر و اضافات) (چاپ‌ يازدهم). انسان کيست و چيست؟ (پيوست دوم). تهران‌: نشر دانژه.

به‎پژوه، احمد (۱۳۸۸). چه‌ كسي‌، با چه‌ نوع‌ شخصيتي‌، كدام‌ شغل‌ را انتخاب‌ مي‌كند؟ (چاپ‌ هفتم). تهران‌: انتشارات‌ انجمن‌ اوليا و مربيان‌.

حسن‎زادة آملي، حسن (۱۳۶۲). معرفت نفس (سه جلد). تهران: انتشارات علمي و فرهنگي.

نوردبي، ورنون و هال، کالوين (۱۹۷۴). راهنماي‌ زندگي‌نامه‌ و نظريه‌هاي‌ روان‌شناسان‌ بزرگ‌ (چاپ‌ دوم). ترجمه احمد به‎پژوه و رمضان دولتي (۱۳۸۶). تهران‌: موسسه فرهنگي منادي‌ تربيت.

  1. Self, I, Me, Ego

[۲]– اَعلمُ الناس مَن جَمَع عِلم الناس اِليِ علمِه: دانشمندترين مردم کسي است که علم ديگران را به دانش خود اضافه کند (حضرت محمد (ص)، نهج الفصاحه).

بسمه تعالی

«إِنَّ الَّذينَ قالوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقاموا تَتَنَزَّلُ عَلَيهِمُ المَلائِكَةُ أَلّا تَخافوا وَلا تَحزَنوا وَأَبشِروا بِالجَنَّةِ الَّتي كُنتُم توعَدونَ»

سال ۱۳۷۰، که حدوداً دوازده ساله بودم، وارد مدرسه علامه حلی شدم. اولین باری که دکتر اژه‌ای را دیدم، دقیقا به یاد ندارم. اما از همان سال اول که سمینار و نمایشگاه دهه فجر مدرسه برگزار می‌شد، روایت اولین بازدید دکتر اژه‌ای از نمایشگاه مدرسه در سال ۱۳۶۵ را شنیده بودم. این که معاون فرهنگی-اجتماعی نخست‌وزیر وقت از نمایشگاه مدرسه بازدید می‌کند و علاقه ایشان به سمپاد، و در واقع تاسیس آن- جرقه می‌خورد. در روایت این بازدید، شیطنت و تیزهوشی دانش‌آموزان مدرسه محور این جلب توجه تصویر می‌شد. واقعا هم دکتر اژه‌ای شیطنت‌های هوشمندانه بچه‌های سمپاد را از صمیم قلب و پدرانه دوست می‌داشتند. بعدها که کمی بیشتر خدمت ایشان می‌رسیدم، شاید محال بود که خاطره‌ای از مواجهه‌های خودشان با این تیزهوشی‌ها را نقل کنند- و البته تیزهوشی‌های سمپادی‌های شهرستانی، و آنها که کمتر از امکانات برخوردار بودند، همیشه بیشتر توجه دکتر را جلب می‌کرد. وقتی به برق چشم‌های ایشان، و ذوق و شوقی که در نقل خاطراتشان داشتند فکر می‌کنم، احساس می‌کنم که تا قبل از این‌ که صاحب فرزند شوم، شاید این احساس شوق آمیخته به افتخار را به درستی درک نکرده‌ بودم.

اوایل، دکتر اژه‌ای برای ما- که از الآن بچه‌تر بودیم- یکی از مسئولین نسبتا عالی‌ رتبه کشور بود که بر خلاف دیگران، از بودن در جمع‌های غیر متعارف بچه‌های تیزهوش خوشش می‌آمد. ترجیح می‌داد شب قدر را در مدرسه با بچه‌هایی بگذراند که تعدادی از آنها را حوالی نیمه‌ شب از زمین فوتبال مدرسه صدا می‌کردند تا یکی دو ساعت از شب‌شان را به جای فوتبال، با شنیدن صحبت‌های دکتر و در مقابل گلایه‌های تند و گزنده به ایشان در مورد صدر و ذیل کشور احیاء بگیرند. هم ‌مدرسه‌ای‌ها هم در زدن حرف‌های گزنده- در حدی که شرایط اقتضاء می‌کرد- از یکدیگر سبقت می‌گرفتند، مشق صراحت لهجه می‌کردند، و به خودشان مدال افتخار می‌دادند.

بعدها، با نزدیک‌تر شدن تدریجی رابطه من با آقای دکتر، جنبه‌های دیگری از نقش ایشان در سمپاد، دیدگاه‌هایشان، نگاهشان به مسائل اجتماعی و سیاسی و … هم در رفته رفته در مقابل دیدگان من قرار گرفت. زمان که گذشت، در فراز و نشیب روزگار، از پنجره‌های دیگری هم دکتر را دیدم. پنجره‌هایی که تلخی‌های پدر بودن هم از آنها دیده شد. روزهایی که دکتر را در سوگ برخی از عزیزان سمپاد داغدار دیدم. از تصادف اتوبوس دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف- که خودم هم از مسافرانش بودم، تا سفر کردن برخی از چهره‌های برجسته سمپاد. الان که فکر می‌کنم، برخی نکات ویژه‌ای که بغض گلوی ایشان می‌شد را به یاد می‌آورم که وجهی از نگاه ایشان را در ذهنم پر‌رنگ‌می‌کند. بارها در مورد قصه سقوط اتوبوس صحبت کرده بودند، و آنچه معمولا با بغض به آن اشاره می‌کردند و گویی در ذهنشان حک شده بود، این نکته بود که در سفر برگشت به تهران، تعدادی از همسفران می‌خواستند کارسوقی در خرم‌آباد برگزار کنند (چیزی که شاید کمتر کسی غیر از ایشان به آن توجه کرد). چارچوب وسیعی از «خدمت» به تمدن اسلامی ایرانی را ارزش می‌شمردند، و هرکس قدمی «واقعی»، هرچند به ظاهر کوچک، در این مسیر بر می‌داشت، صمیمانه به خاطرش خوشحال می‌شدند و تشویق و تحسین می‌کردند- و البته سره و ناسره‌ی میدان مبارزه برای این آرمان را هم با زکاوت و تیزبینی خاص خودشان خوب می‌شناختند و کار واقعی را به خوبی از قیل و قال تشخیص می‌دادند.

وقت‌هایی که خدمت ایشان می‌رسیدم، بیشتر شنونده بودم و گهگاه سوال‌کننده. دکتر کلام دلنشینی داشت و می‌شد ساعت‌های طولانی پای صحبتشان نشست و لذت برد و بسیار خندید (یک تجربه ۶-۷ ساعت متوالی و جذاب در دوران تلاش برای احیای سمپاد البته نقطه‌ی عطفی بود). پای کلام‌شان که می‌نشستم، زیاد خاطره تعریف می‌کردند، و گاهی هم خاطره از دوران نوجوانی و جوانی خودم بود. خاطره‌ها هم معمولا به قدم‌های کوچکی بر می‌گشت که در تعامل با سمپادی‌های کوچکتر از خودم برداشته بودم، و یک پای آن اردوهای مشهد مدرسه بود. دکتر- که در جای خودش حداکثر استفاده از اعتباریات را می‌کرد- در تعامل شخصی و پدرانه، و آنجا که باید سوء تفاهم‌ها را در ذهن فرزند سمپادی‌اش برطرف می‌کرد و مشخص می‌کرد که چه چیزی را بیشتر ارج می‌نهد، ترجیح روشنی داشت که قدم‌های واقعی را به اعتباریات برتری می‌داد. در عمل (و نه فقط در گفتار) یاد دادن به کوچکتر‌ها را از مدال‌های المپیادی که به درد زیر پایه یخچال می‌خورد (و البته نه فعالیت علمی مقدم بر آن)، ارزشمند و عزیز می‌شمرد. همه سمپادی‌ها «فرزندان» او بودند اما «گل‌های» دکتر و «نور چشم‌های» او (آنطور که در عبارات خودشان بود) کسانی بودند که به این نظام ارزشی- که محورش تلاش برای اعتلای ایران اسلامی بود- نزدیک‌تر می‌شدند.

امروز که به داستان بازدید دکتر اژه‌ای از نمایشگاه مدرسه علامه حلی فکر می‌کنم- بازدیدی که فقط در مورد آن شنیده‌ام- فکر می‌کنم که بزرگترهای ما با بزرگواری یک جنبه‌ی مهم از آنچه توجه دکتر را جلب کرد برای ما نقل نکرده‌اند. به نظرم، دکتر اژه‌ای استعدادهای درخشانی را دیدند که برای استعدادهای درخشان کار می‌کردند. در آن بازدید دیدند که این گوهر گرانبها چه ثمراتی می‌تواند داشته باشد و با سرمایه‌گذاری روی آن، چه ساختار باشکوهی را می‌توان بنا کرد. تنها احساسات و علاقه دکتر اژه‌ای به بچه‌های تیزهوش نبود که محرک او در بنای سمپاد شد، بلکه آینده‌نگری، تیزهوشی و نگاه گوهرشناس او به عنوان یک متخصص تعلیم و تربیت هم سهم بسیار بزرگی داشت. عمق طراحی و چارچوبی که دکتر اژه‌ای به طور مستمر پیگیری کردند، و فلسفه پایداری که در مسیر فعالیت خود حفظ کردند، و ارزش‌های مشخصی که در هر شرایطی به آنها وفادار ماندند را، ما اعضای خانواده سمپاد همیشه دست‌کم گرفتیم. دقیقا همانگونه همانگونه که یک فرزند، پدرش را دست‌کم می‌گیرد. اما دکتر فرهنگی را حمایت کرد، که امروز در سطح وسیعی در سمپاد جریان دارد، زنده است، و هویت سمپاد را تشکیل می‌دهد. دستاوردهای دکتر اژه‌ای در مسیر تعلیم و تربیت، محصول اتفاق و حادثه نبود. در واقع هیچ اتفاق بزرگی محصول اتفاق و حادثه، و بی‌حکمت و بی‌علت نیست. آنچه دکتر، با همراهی خانواده سمپاد، بنا کرد، بر بینشی استوار بود که همه استعداد‌های ایشان، و همه عقبه اعتباری، فرهنگی، خانوادگی، تحصیلی، تجربی و … او آن را پشتیبانی می‌کرد، و بر توکل و اعتمادی اتکاء داشت که در دشواری‌های مسیر متزلزل نشد.

زندگی من، به عنوان عضوی از خانواده سمپاد، از کمتر دوره‌ای به اندازه دوره‌ای که دانش‌آموز سمپاد بودم تاثیر گرفت. معلمین من در سالهای حضور در سمپاد، از موثرترین افراد در زندگی من بوده‌اند. ما از معلمین خودمان یاد گرفتیم که چه طور با کوچکترهای سمپاد حرف بزنیم، شوخی کنیم و به آنها کمک کنیم. یاد گرفتیم که کشورمان را دوست داشته باشیم و منافع آن را به ثمن بخس نفروشیم. یادگرفتیم به جای طلبکار حاکمیت بودن، می‌توان بدهکار مردم بود. می‌توان با خدا معامله کرد و مطمئن بود که در این معامله ضرری وجود ندارد. یاد گرفتیم می‌توان مسائل را دقیق‌تر دید، امیدوار بود و آینده را روشن یافت. اینها همه میراث مردی است که جایگاه اجتماعی، سیاسی، فردی، و همه داشته‌های مادی و معنوی، و همه استعداد درخشان و توان و تخصص خودش را- خالصانه- برای هدفی به محبوب خودش تقدیم کرد که وظیفه عمیق خود می‌دانست.

با تیزهوشی، تیزبینی، درایت، سلامت نفس، شجاعت، پشتکار و پرکاری که در دکتر اژه‌ای سراغ داشتم، بارها از خودم پرسیده بودم که آیا انتخاب دکتر در سال ۶۵ انتخاب درستی بود؟ آیا بهتر نبود که مسیری با دامنه تاثیرگذاری وسیع‌تر را انتخاب می‌کرند؟ صبح ۲۴  آبان ۹۹، وقتی که غم رفتن دکتر همه وجودم را فراگرفته بود، یکی از پررنگ‌ترین افکاری که ذهنم را احاطه کرد، تصدیق درستی مسیری بود که دکتر اژه‌ای در زندگی در پیش گرفت. وقتی همه اعتباریات بی‌رنگ می‌شوند، و انسان با اعمال واقعی خودش تنها می‌ماند… وقتی ثمره کار دیگران را دیگر به حساب او نمی‌نویسند… وقتی اعمالش در ترازوی «حق» سنجیده می‌شود… وقتی نیت‌ها آشکار است… وقتی قدم‌هایی که در مسیر رضای معبود نبوده، وبال گردن انسان می‌شود… آن روز است که باید به امثال دکتر- که بسیار اندک هستند- غبطه خورد.

دکتر اژه‌ای عزیز، خوشا به حالتان که با سرمایه عمر معامله سودمندی کردید… و تا آخر در مسیر حقیقت پایمردی کردید… آنهایی که با هدف وسیله را توجیه کردند و حقیقت را قربانی کردند، حتما به کارنامه زندگی پربار شما غبطه خواهند خورد… چقدر دلتنگ شما خواهیم شد…

خدا نگهدار… پدر مهربان سمپاد…

بسم الله الرحمن الرحیم

در روزهای بعد از درگذشت مرحوم حجت الاسلام دکتر جواد اژه ای و در مراسم مختلفی که برای ایشان برگزار شد، بستگان، شاگردان، همکاران و آشنایان آن فقید عزیز به بسیاری از ویژگی‌ها و صفات برجسته ایشان اشاره کردند. از میان همه آن ویژگی ها که هر کدامشان به تنهایی می تواند از یک فرد، شخصیتی ممتاز بسازد، یک ویژگی نظر من را به خود جلب کرد؛ مهربانی. در این یادداشت کوتاه سعی دارم تا آنچه را که با شنیدن این واژه در کنار اسم مرحوم دکتر اژه ای، در ذهنم نقش می بندد، به تصویر کشم تا ادای دین بسیار کوچکی باشد به این روح بزرگ و مهربان.

تصویر ۱- دکتر اژه ای قبل از تولد من عضو خانواده ما شد، اگرچه حتی قبل از آن هم نسبت خانوادگی پیچ در پیچی از طرف پدر و مادر با من داشت. اما اولین خاطرات من از او به عنوان شوهر خواهرم باز می گردد به حوالی سن ۴ سالگی ام که همراه پدر، مادر و برادرانم در تابستان ۵۷ به اروپا سفر کردیم. در آن ایام، او و خواهرم در شهر وین، پایتخت اتریش، مشغول به تحصیل بودند. در یک روز آفتابی درخشان، مردی جوان، خندان و مهربان، درِ ساختمانی بسیار قدیمی اما زیبا را بر روی ما گشود و با لهجه شیرین اصفهانی ما را به آپارتمان ساده یک خوابه دانشجویی خود و خواهرم دعوت کرد.

تصویر ۲- پیش از ظهر جمعه پاییزی که آفتابی بی رمق از پشت تکه ابرهای پراکنده سَرَک می کشید، من، دانش آموزی دبستانی، بینی ام را به شیشه سرد اتاق خواب خواهر زاده هایم چسبانده بودم و مردی خندان و مهربان را می دیدم که دختران خردسالش را تشویق می کرد که گلدان ها را از زیر زمین خانه قدیمی شان واقع در یکی از محلات مرکزی شهر تهران، بیرون بیاورند تا قلمه های شمعدانی ها و حسن یوسف ها را با هم بکارند. سر آخر، گلدان ها کنار هم نشستند و دختران و گلها با هم از نوازش دستان باغبان مهربان بهره مند شدند.

تصویر ۳- شب تولد یکی از سالهای نوجوانی ام بود و تنها مهمانان مهمانی کوچک و ساده من و مادرم، عبارت بودند از خواهرم، دخترانش و مردی مهربان و خندان که با زحمت کارتن بزرگی را به عنوان هدیه برایم آورده بود. نوشته روی کارتن نشان می داد که محتوای آن شانه های تخم مرغ! است و باید با احتیاط حمل شود. من با این که از شوخ طبعی شوهرخواهرم خبر داشتم، خندان و متعجب، منتظر بودم تا برایم توضیح دهد که چرا چنین هدیه ای را برای شب تولدم انتخاب کرده است. مرد به مهربانی خندید وقتی درِ کارتن را باز کردم و با مجموعه کامل و نفیسی از تفسیر المیزان با جلد گالینگور به همراه سه جلد فهرست آن، مواجه شدم که در تمام مجلدات آن برایم جمله اهدایی نوشته بود. این مجموعه هنوز در بهترین جای کتابخانه ام نشسته است.

تصویر ۴- درسفری به یکی از استان های شمالی کشور، من و مادرم با خانواده خواهرم همراه شدیم. برای مرد مهربان خندان، این یک سفر کاری بود ولی برای منِ نوجوان یک سفر کاملا تفریحی. از بودن با خواهرزاده هایم که به نوعی همسن و سال من محسوب می شدند، لذت می بردم. طراوت جنگل های سبز، خستگیِ سال تحصیلی ای نه چندان آسان را از جانم پاک می کرد. صبح روزی که عطر مرطوب جنگل مشاممان را نوازش می کرد، شوهر خواهرم به ما، گروه بچه ها، نزدیک شد در حالی که عبای به دقت تا شده اش را بر روی دست گرفته بود و با احتیاط حمل می کرد. تا به ما رسید، خم شد و چشمان کنجکاو ما به کرم شب تاب درشت سبز رنگی افتاد که صبح در جنگل برایمان پیدا کرده بود تا نشانمان دهد. چشمان خندان مرد مهربان می گفت که چقدر از شگفت زده کردنمان خوشحال است.

تصویر …- مرد خندان مهربان که حالا دیگر محاسنش به سپیدی گراییده بود، در میان باغچه کوچک اما بسیار سرسبزش ایستاده بود و در آن ساعت های پایانی یک روز تابستانی داشت برای من و همسر و فرزندانم از تک تک گلهایی که کاشته بود و درختانی که سالها به پای باروری شان نشسته بود، می گفت. اوحتی قصه پر غصه درخت پرباری را برایمان گفت که جفای نوشدن ها خشکانده بودش. گفت که گاهی نوشدن های بی قواره و بد اندام چطور درختان ریشه دار سبز بالنده را می خشکانند. تحفه ای که از آن شب تابستانی برای من و خانواده کوچکم باز ماند، کیسه ای از غنچه های گل محمدی معطر باغچه مرد مهربانی بود که حالا دیگر چشمان خسته اش کمتر می خندید.

تصویر آخر- درهمه عکسهای مرد مهربان خندان، حتی وقتی چهره اش لبخندی ندارد، چشمهایش به مهربانی می خندند.

روح مهربانش همیشه خندان باد.

انگار رفته است به یک سفر طولانی و من دلتنگ بودنش شده‎‌ام. انگار دوباره برمی‌گردد، می‌نشیند پشت میز سر کارهایش که وقتی نصفه‌شب از پذیرایی رد می‌شوم سرش را بلند کند، لبخند بزند و بگوید: «چایی دم کردم سر سماوره.»

دلم برای دیدنش تنگ شده، پیراهن سفیدش و جلیقه آبیش و ساعتش که حتی در خواب هم از دستش درنمی‌آورد. می‌نشست و غرق کارهای بی‌پایانش می‌شد، لغت‌نامه، مقاله‌های مجله، تفسیرهای شهیدبهشتی … می‌گفت شب‌ها خانه آرام‌تر است و می‌توانم تمرکز کنم. تا دو و سه صبح سرکارهایش بود، بعضا تا نماز صبح نمی‌خوابید.

آخر هفته‌ها همیشه در حیاط مشغول بود، روز شنبه که خبر را شنیدم، دیدم تمام گل و گیاه‎‌ها انگار خموده شدند. آن‌ها هم بابای مهربانشان رفته بود. با چه عشقی دانه‌دانه‌ی این گل‌ها، درختها و بوته‌ها را درست کرده بود.

دلم برای گردوهای تازه‌ای که هر شب برای فردا صبح درست می‌کرد تنگ شده است. برای این که از خرید برگردد و با ذوق بگوید: «دیدی برات اینو خریدم؟» دلم برای هلیم‌هایی که زمستان می‌پخت و جوجه کباب‌هایی که هر هفته درست می‌کرد، تنگ شده است. دلم برای اینکه یک مناسبتی باشد و برود در اتاق کتابخانه، به چندین نفر دوست و آشنا زنگ بزند و به جای سلام، شاد و پرانرژی بگوید: «اسعدالله ایامکم» و صدایش در خانه بپیچد، تنگ شده است.

دلم برای دستان گرمش تنگ شده است، آخرین بار که دیدمش فقط ده دقیقه‌ی تمام دست‌هایش را گرفته بودم. دلم برای دیدنش در قبای آبیش، دیدنش در کاپشنی که موقع سفر می‌پوشید، دیدنش در خانه، و فقط دیدنش تنگ شده است. حالا عکس‌هایش همه‌ی دیوارهای خانه را گرفته است و خودش نیست. انگار رفته باشد به یک سفر طولانی. حالا بابا همه جا هست و هیچ جا نیست.

روزها از پی هم می‌آیند تا سالی بگذرد، روزهایی که گاه نویدبخش خاطراتی خوش هستند و گاه یادآور لحظاتی تلخ. لحظات سخت جدایی.

و این بار؛ ۲۴ آبان ماه ۹۹، یادآور روز ارتحال مردی از جنس تواضع است، مردی که هر آنچه انجام می‌داد به خاطر ایران اسلامی بود. مردی که برادرش می‌گفتم و بعد از ارتحال پدر؛ حکم پدر برایم داشت.

شنیدم؛ آسمان تهران بارانی بود وقتی برادرم، حاج آقا جواد رفت. آسمان تهران و چشمان من در اصفهان که سعادتِ بدرقه برادر را به دلیل شرایط روز کشور و رعایت پروتکل‌های بهداشتی پیدا نکردم.

روزگار اگرچه به لحاظ فیزیکی ما را از هم دور نگه داشت اما دل و جان‌مان یکی بود با هم.

سال ۱۳۶۰ بود که برادرم آقا علی اکبر، در انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی همراه با آیت الله دکتر بهشتی، به شهادت رسید، اولین ضربه بود، سال ۱۳۷۱ با فوت مادر، ضربه دیگری بر من وارد شد. تمام امیدم پدر بود و برادرانم. اما در سال ۱۳۸۹، پدر فوت کردند و اکنون و در سال ۱۳۹۹، برادر، برادری که همه وجود من بود. برادری که بعد از پدر و مادر، در زمان خستگی‌ها یار و یاور و آرام بخش روحم بود و همه دنیای من. جای خالی او هیچ گاه پرنمی‌شود.

دکتر جواد اژه‌ای، بسان گذشتگانش بود؛ خاندانی گریزان ازشهرت، اما اهل تقوا. نه در لحظاتش از حرکت ایستاد و نه خود را نسبت به دیگران برتر دانست. احترام به پدر و مادر، احترام به همسر و فرزندان، احترام به خواهر و برادران، احترام به فامیل از اصول زندگی‌اش بود و سعی در رعایت هر آنچه داشت که در دین اسلام گفته شده بود. صله ارحام، هدیه دادن و عیدی در اعیاد مختلف، بی‌ریا بودن در رفتار و گفتار، پرهیز از انجام هر امر غیر شرعی.

آخرین فرزند خانواده بودم، بعد از چهار پسر. آقا جواد علاقه زیادی به من داشتند و همواره در تمام امور راهنمایم بودند. همه جا و در هر شرایطی کمک پدر و مادر بودند؛ حتی در آشپزی و خانه‌داری به مادر کمک می‌کردند و همین رفتارشان، الگویی برای من بود.

یک دوربین عکاسی خریده بود و دائم از ما عکس می‌گرفت. دوربین‎‌های قدیم مثل حالا نبود که همان موقع بتوانی عکسی را گرفته‌ای ببینی. ذوق هنری داشت و عکس‌های خاص می‌گرفت. فرصت آزمون و خطا هم نبود به هرحال یک حلقه فیلم می‌گرفت و شروع می‌کرد. بعد از چاپ عکس‌ها می‌دیدم چقدر خوب همه زوایا را در نظر گرفته و کادربندی خوبی داشته است.

از کودکی، به کلاس قرآن محترم خانم، نوه عموی پدرم می‌رفتم. خواندن ونوشتن اعداد را یاد گرفته بودم. اولین سال تکلیف هم توانستم همه روزها، را روزه بگیرم و قرآن را ختم کنم. یادم هست به مدرسه نمی‌رفتم، در آن زمان، خانواده روحانیت دختران را به مدرسه نمی‌فرستادند، اما پدرم و مادرم عاشق ادامه تحصیل فرزندان بودند. آقاجواد کتاب‌های دبستان را برایم ‌خرید و هر کدام از برادرها، مامور تدریس یکی از درس‌هایم ‌شدند و در نهایت در امتحانات شرکت کردم تا توانستم در ششم ابتدایی بدون آنکه به مدرسه رفته باشم، قبول شوم. همت بلند آقا جواد بود که من را تشویق به ادامه تحصیل کرد و وارد مقطع دبیرستان شدم.

بعد از آن بود که به واسطه برادرم، به کانون علمی و تربیتی جهان اسلام وارد شدم. همین اقدام باعث رشد فرهنگی من شد. در کتابخانه آنجا به عنوان کمک همراهشان بودم و در مجله “فرصت در غروب” هم گاهی مرا در کارها شرکت می‌دادند. میدان دادن به دختر یک روحانی در فعالیت‌ها در زمان طاغوت، بسیار مهم بود. حتی کتاب زبان انگلیسی را برای من خریدند و به برادرم گفتند ایشان باید زبان انگلیسی را فرابگیرد.

خانه ما کانون فعالیت‌ها بود؛ مذهبی‌ها و انقلابیون. مادر نیز قبل از انقلاب، از تمام فعالیت‌های چریکی و انقلابی پسرانش حمایت می‌کرد. خانه پر از کتاب‌های ممنوع الانتشار، اعلامیه‌های امام و جزوه‌‎ها بود. ساواک، برادرم اکبرآقا را دستگیر کرده بود. مادر همه کتاب‌ها و جزوات را زیر چادر گرفت و به خانه همسایه برد. شده بود عضو چریکی گروه. مادر که مشغول کارهای خانه و پدر می‌شدند، آقا جواد، شب‌ها به جای مادر به منزل پدربزرگ و مادربزرگ می‌رفتند.

خاطرم هست در دورهمی‌های فامیلی، ایشان مجلس گردان بود. معروف بود به بمب خنده. به قاعده و همراه با احترام. همه فامیل، عاشق فضای گرم و صمیمی خانه ما بودند. شب‌ها برادرها دور پدر جمع می‌شدند و تمام کارهای روزشان را، تعریف می‌کردند.

ازدواج‌شان هم خاطرات خوش خودش را داشت، قبل از ازدواج با خانم ملوک السادات دوست صمیمی و در واقع خواهر بودم. هیچ وقت این احساس که همسر برادرم هستند را نداشتم.

برای تحصیل در علوم جدید هم، پدر و مادر هردو مشوق برادرها بودند. مادر مي‌گفت: «من طلايم، جواهرم، همه چيزم اين است كه بچه‌هايم به طريق علم بروند.» به آموزش‌وپرورش فرزندانش اهميت مي‌داد.

آقا جواد، برای ادامه تحصیلات به خارج از کشور سفر کردند، در این سفر هم  ارتباط ما قطع نشد و از وین برای من نامه می‌نوشتند. از حال و احوال زندگی در آنجا می‌نوشتند و از کارهای روزمره من سوال می‌کردند.

برای نوشتن رساله دکتری به اصفهان بازگشتند. اول از من و برادرانم تست هوش گرفتند و بعد هم روش را به من یاد دادند و مرا همراه خود به دبیرستان دخترانه بردند تا کلاس به کلاس از دانش ‌آموزان تست بگیرم، ایشان به خاطر روحانی بودن به طور مستقیم مصاحبه نمی‌کردند. در واقع به عنوان دستیار، مرا با خود برده بودند. معلم‌های مدرسه هم حجاب خوبی نداشتند. دو میز داشتیم؛ یکی سری تست‌ها را ایشان انجام می‌داد و یک سری را من. در رشد و تعالی من بالاترین کاری بود که انجام دادند.

به هر مشکلی که برمی‌خوردم، تلفن می‌زدم و بلافاصله پس از اولین زنگ، جوابی که به گوش من می‌رسید: “سلام زهره جون” بود. در اولین لحظه، هم پاسخم را می‌دادند و هم آرامش. فرقی نمی‌کرد اگر می‌فهمیدند هر کدام‌مان مشکلی داریم، تلاش می‌کردند تا مشکل را حل کنند.

هر آنچه از اسلام را شنیده‌ایم، او عمل می‌کرد. اسلام ناب محمدی را به جان، پذیرفته بود. اول وقت به نماز می‌ایستاد و در ذکر قنوت «رب زدنی علما و عملاً و ایمانا و یقیناً و الحقنی بالصالحین» را می‌گفتند.

صله ارحام را واجب می‌دانستند و در آن پیشتاز بودند. نظم سرلوحه کارشان بود، قبل از آمدن به اصفهان، برنامه دید و بازدید خانه اقوام را تنظیم می‌کردند تا زمان را از دست ندهند. اگر هم برنامه آمدن به اصفهان هماهنگ نمی‌شد خودشان را موظف می‌دانستند تا با تلفن احوال فامیل را بپرسند، به خصوص در طول هشت ماه گذشته بخاطر شرایط بیماری در کشور، از این مساله غافل نبودند و راه ارتباط‌شان به طور مستمر، تلفن بود.

بعد از شهادت اکبر آقا، هر روز به پدر و مادر تلفن می‌زد و جویای احوال می‌شدند. مادر هم که فوت شدند، می‌گفتند زهره جون، مادر شما را به من سپردند.

عاشق رهبری -حضرت آیت‌الله خامنه‌ای( مدظله العالی)- بودند. یک روز در مراسم بزرگداشت شهدای هفتم تیر، رفته بودیم حسینیه. از ایشان خواستم، ملاقاتی با آقا داشته باشم. زمانش که رسید صدایمان کردند. با خانم‌شان رفتیم و در صف ایستادیم. به حضرت آقا که رسیدیم؛ ایشان، از احوال پدر جویا شدند. جواب‌شان را که دادم، من هم درخواست چفیه کردم. اما چفیه‌ها تمام شده بود. آقا جواد هم بعدا چفیه‌ای به عنوان تبرک برای من گرفتند.

خاطرم هست، عید نوروز بود. با خانواده به اصفهان آمده بودند. همه با هم برای بازدید به تخت فولاد رفتیم. دقیق گزارش پیشرفت را گوش می‌دادند و آنجا که لازم بود اظهار نظر می‌کردند.

می‌خندیدند و می‌گفتند: “هرفرصت که برایم فراهم بشود به اصفهان می‌آیم” عید که می‌شد و یا روز تعطیل و مناسبت خاص، اصفهان را برای سفر انتخاب می‌کردند. بعد از سال تحویل اولین نفری بودند که عیدی می‌دادند با شکلات مخصوص. اما وقتی فرصت دیدار و زمان بازگشت می‌رسید غم دنیا روی دلم انبار می‌شد. طاقت دوری‌اش را نداشتم.

روزهای تاسوعا و عاشورا هم اصفهان بودند. روز تاسوعا، مادر نذر داشتند. روزهای تاسوعا که می‌شد دیگ غذای نذری را توی حیاط بار می‌گذاشتند و از صبح خودشان هم می‌ایستادند پای کار. اما با رفتن مادر از دنیا، من بخاطر نیت مادر، نذرشان را ادا می‌کردم. آقا جواد خودشان را برای روز تاسوعا به خانه پدر می‌رساندند. بعد از فوت پدر هم نماز ظهر عاشورا را در مسجد امام علی(ع) می‌خواندند.

در اوج روزهای کرونا، بیشتر با هم صحبت می‌کردیم. نگران فامیل بودند و سفارش همه را داشتند به من هم گفتند “مواظب خودت باش! من یک خواهر بیشتر ندارم…”

در امور خیر پیشتاز بود و در همین شرایط برای مردم مناطق محروم سیستان و بلوچستان ماسک و لوازم بهداشتی خریده و فرستاده بود.

آخرین بار صدایش را روز میلاد پیامبر اکرم(ص) و حضرت امام صادق(ع) حدود چند ثانیه شنیدم از بیمارستان خاتم الانبیاء. روز عید بود، روزهای عید واجب می‌دانست که تبریک بگوید. اما، این بار و این تبریک، قلبم را لرزاند و دیدارمان را به قیامت انداخت…

ایشان علاوه بر اینکه سالها در خدمت فرهنگ و علم و نخبه‌پروری بود، برادری با اخلاق، دوست داشتنی، همراه و همفکر بودند. باورش خیلی سخت است و تحمل این داغ سخت‌تر. خدای من تحمل این فراق جانگداز و این مرد الهی که رهبر فرزانه انقلاب به حق او را مجاهد خاموش خواندند، سخت است خیلی سخت…

آقا جواد، برادرم، بزرگمردی بود به مصداق روایت «عاش سعیدا و مات سعیدا». خوب زندگی کرد و سعادتمند از این جهان فانی رفت…

حالا چهل روز است که برهمه ما سخت گذشته است، در یک صبح بارانی، پیکر پاک برادرم به دور از هر تجمعی در بقعه شهدای هفتم تیر و مزاری که یادبود برادر دیگرم اکبر آقا بود به خاک سپرده شد. جایی که مأوای او بود با شهید بزرگوار آیت‌الله دکتر بهشتی. محلی که همیشه دوستش داشت.

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

ببین که در طلبت حال مردمان چون است

به یاد لعل تو و چشم مست میگونت

ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است

سخن‌گفتن درباره کسی که بیش از پنجاه سال با او حشر و نشر داشته‌ای، کار دشواری است. بنده از سال ۱۳۴۹ که همراه با مرحوم شهید آیت‌الله بهشتی از آلمان به ایران بازگشتیم، در سفر اصفهان که تابستان همان سال بعد از شش سال دوری از ایران داشتیم، اول بار با مرحوم آقای جواد اژه‌ای آشنا شدم. مرحوم جواد آقا و مرحوم شهید علی‌اکبر اژه‌ای از طلبه‌های روشن و فعال اصفهان بودند و در کانون جهان اسلام نقشی فعال داشتند و به همین دلیل، با چهره‌های علمی و مبارزاتی آن ایام رفت‌وشد داشتند. این دو برادر هرچند وقت یکبار به تهران و منزل ما می‌آمدند و ساعت‌هایی با مرحوم شهید بهشتی جلساتی داشتند.
ایشان در سال ۱۳۵۳ با خواهر بزرگ بنده ازدواج کردند و چون عازم آلمان برای ادامه تحصیل بودند، پس از مدت کوتاهی به آلمان و سپس به اتریش رفتند. مدتی بعد خواهر بنده هم به ایشان ملحق شد.در بهمن ماه سال ۱۳۵۷ چند روزی بعد از پیروزی انقلاب، حزب جمهوری اسلامی اعلام موجودیت کرد. مرحوم آقای اژه‌ای در آن ایام هنوز در وین بودند؛ هرچند خواهر من بعد از مدتی به ایران برگشتند. ایشان اصرار داشتند که با توجه به شرایط پیش‌آمده در کشور و انقلاب به ایران برگردند و در گوشه‌ای از کشور مشغول به خدمت شوند. اما مرحوم شهید بهشتی در مشورتی که با ایشان داشتند، توصیه کردند که مراحل پایانی تحصیل و نوشتن رساله دکتری را به پایان ببرند و سپس با دستی پر به ایران برگردند. به همین دلیل، مرحوم اژه‌ای دو سال و اندی همچنان در وین بودند و تا روز دفن شهدای هفتم تیر از جمله مرحوم شهید آیت‌الله بهشتی و برادرشان شهید علی‌اکبر اژه‌ای نتوانستند در ایران مستقر شوند و از این بابت همیشه حسرت می‌خوردند. اما در طول این مدت، منشأ خدمات خوبی در خارج از کشور بودند.
در خردادماه سال ۱۳۵۸، روزنامه جمهوری اسلامی، ارگان حزب به‌عنوان نخستین روزنامه بعد از انقلاب که نقش مهمی در حوادث آغاز انقلاب ایفا کرد، تأسیس و به سردبیری آقای مهندس میرحسین موسوی منتشر شد. بنده در آن ایام، دانشجوی پزشکی بودم و به‌دلیل آشنایی‌ام با زبان و مختصر تجربه‌ای که با کار مطبوعاتی پیدا کرده بودم، در سرویس خارجی روزنامه جمهوری اسلامی همکاری می‌کردم. یکی از کاستی‌های مطبوعاتی کشور، وابستگی آنها به بنگاه‌های خبری مهم همچون رویترز، آسوشیتدپرس، یونایتدپرس و برخی دیگر از سرویس‌های خبری و تحلیلی بود که تنها منابع خبری ما در زمینه اخبار جهان و خارج از ایران به شمار می‌رفتند. در اولین سفری که مرحوم آقای اژه‌ای بعد از انقلاب به ایران آمدند و تحقیق رساله خود را در زمینه مسائلی در آموزش و پرورش ایران دنبال می‌کردند، این مشکل را با ایشان در میان گذاشتم. مرحوم اژه‌ای بعد از بازگشت به وین با پشتکاری مثال‌زدنی و نظمی فوق‌العاده این مشکل را تا حدود زیادی حل کردند. ایشان به طور هفتگی با مرور مطبوعات مهم اروپا به خصوص آلمانی‌زبان در کتابخانه دانشگاه از اینها کپی تهیه می‌کردند و در مواردی علامت‌گذاری می‌کردند و به طور هفتگی با هواپیمایی ایران برای ما ارسال می‌کردند و ما در تهران مطالب مهم به‌خصوص مربوط به ایران را در صفحه اخبار و تحلیل‌های خارجی روزنامه منعکس می‌کردیم و بعضی اخبار مهم را برای اعضای شورای انقلاب می‌فرستادیم. یکی از جذابیت‌های روزنامه جمهوری اسلامی که روزنامه‌ای نوپا بود، در کنار سرمقاله‌ها و اخبار داخلی همین بخش اخبار خارجی بود که منظم دریافت و منتشر می‌شد. به یاد دارم که هنگام تشکیل مجلس خبرگان قانون اساسی هم بنده که در آن ایام قائم‌مقام دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی و عضو دفتر سیاسی حزب بودم، به درخواست مرحوم شهید آیت‌الله بهشتی در تهیه و ترجمه قوانین اساسی دیگر کشورهای جهان مشارکت کردم. فکر می‌کنم ۳۵ قانون اساسی تهیه و توسط افرادی ترجمه شد و در اختیار هیأت رئیسه و کمیسیون‌های مجلس قرار گرفت که ترجمه تعدادی از آنها برعهده بنده گذاشته شد. مرحوم آقای اژه‌ای علیرغم سنگینی کار رساله در زمینه تهیه و ارسال این قوانین هم با علاقه و حدت تلاش کردند.بعد از بازگشت ایشان به کشور در تیرماه ۱۳۶۰ که با شهادت مرحوم شهید بهشتی و برادرشان در هفتم تیرماه مصادف بود، به دنبال ترمیم شورای مرکزی حزب که چند نفر از اعضای آن در واقعه هفتم تیر به شهادت رسیده بودند، ایشان و بنده به عنوان عضو شورای مرکزی حزب انتخاب شدیم و تا پایان فعالیت حزب در سال ۱۳۶۵ عضو این شورا بودیم. از این دوران پرتلاطمِ سال‌های آغازین انقلاب هم خاطرات فراوانی با ایشان دارم که باز از حوصله این یادداشت بیرون است.
تنها به ذکر این خاطره می‌پردازم که ایشان در دو نوبت به دلیل حساسیت مسائل اجتماعی و اقشار نیازمند حمایت و برنامه‌ریزی برای رفع محرومیت‌ها، در شورای مرکزی گزارش‌های خوبی را مطرح کردند. نگاه مرحوم اژه‌ای که برخاسته از رشته تحصیلی ایشان بود، موجب شد که نگرش‌ها در سازمان بهزیستی که بیشتر متمرکز بر خدمات پزشکی بود، به جانب مسائل مهم اجتماعی و وضعیت طبقات نیازمند حمایت دولت جلب شود و این تحولی مهم به شمار می‌آمد. به خاطر دارم که ایشان با چه شور و شوقی از پژوهش‌های سازمان و نتایج اجرایی آن که به اهتمام ایشان در حال انجام‌گرفتن بود، سخن می‌گفت و هیچ فرصتی را برای برداشتن گامی در جهت رفع نیاز مشکلات عمیق اجتماعی که دلسوزانه در پی حل آنها بود، فروگذار نمی‌کرد. همین دغدغه‌ها باعث شد که پس از رفتن ایشان به سازمان استعدادهای درخشان و دانشگاه تهران هم با همکاری در تأسیس سازمان بین‌المللی حقوق کودکان (کافل) بخشی از این دغدغه‌ها را در قالب سازمانی غیر دولتی و غیر انتفاعی تا پایان عمر دنبال کند. از خداوند منان برای او آمرزش و غفران و پاداش اخروی نیک مسئلت می‌نمایم.

آقای دکتر اژه‌ای از سال ۱۳۶۰ که فارغ‌التحصیل شدند و به ایران آمدند و برای خاکسپاری شهدای هفتم تیر رسیدند، افسوس می‌خوردند که از قافله ۷۲ تن جا مانده‌اند و به خاطر همین تمام تلاششان این بود که در راه شهدا و به ویژه استادشان، شهید بهشتی، قدم بردارند و هر آنچه از دستشان برمی‌آید در این راه انجام بدهند. الآن آرامش قلبی من فقط این است که به شهدا پیوسته‌اند و در کنار شهدای هفتم تیر قرار گرفته‌اند؛ که عاشقانه دوستشان می‌داشتند.

ما و آقای دکتر اژه‌ای که طلبه‌ای جوان، خوشفکر، شجاع و خلاق بودند، خویشاوند بودیم و با خانواده ایشان رفت و آمد می‌کردیم. در چنین شرایطی که ایشان دوره لیسانس را با موفقیت در دانشگاه اصفهان گذرانده بودند و دوره سربازی را علی‌رغم اینکه روحانی بودند، داوطلبانه گذرانده بودند و تازه به عنوان معلمی جوان استخدام آموزش و پرورش شده بودند، تصمیم گرفتند برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بروند. در این زمان بود که مادر عزیزشان صحبت کردند و این ازدواج صورت گرفت.

ما عازم وین اتریش شدیم و یک زندگی دانشجویی را شروع کردیم. چون همزبان و همفکر بودیم، زندگی بسیار ساده‌ای داشتیم اما به طور مرتب از دانشجویان پذیرایی می‌کردیم و جلسات مختلف را تشکیل می‌دادیم. یکی از ویژگی‌های ایشان این بود که اگر اطلاع پیدا می‌کردند دانشجویانی که کمتر می‌شناختند و شاید در دورترین نقطه شهر وین به سر می‌بردند، بیماری یا کمبودی دارند، هم خودشان می‌رفتند و هم من را می‌فرستادند که رسیدگی کنیم. آن موقع قبل از انقلاب بود و نه تشکیلات و نه پشتیبان مالی داشتیم، ولی تمام تلاششان این بود که دانشجویان مسلمان را جذب کنند.

به این منظور جلسات منظمی تشکیل دادند و چون دوره طلبگی را گذرانده بودند، تفسیر قرآن، احکام و بحث‌های سیاسی و اجتماعی را در این جلسات ارائه می‌دادند. در واقع برای خود من هم، بعد از پدر، ایشان یک استاد بودند و ما در این جلسات خیلی چیزها یاد گرفتیم. یکی از توصیه‌های ایشان این بود که تمام تلاش دانشجویان ما تحصیل علم در رشته‌ای باشد که انتخاب کرده‌اند و در کنار آن توصیه می‌کردند کتاب‌های مختلف را مطالعه کنیم؛ کتاب‌هایی مانند کتاب‌های استاد مطهری، دکتر شریعتی و سخنرانی‌های آیت‌الله خامنه‌ای که به سختی دست ما رسیده بود.

ایشان در انجمن و اتحادیه‌ای که وجود داشت خیلی تلاش می‌کردند و مرتب در جلسات و همایش‌ها شرکت می‌کردیم و همه جا تشویق می‌‌کردند که هم خانم‌ها و هم آقایان باشند. کلا ایشان مشوق خانم‌ها بودند و تا آخر عمر هم چنین حالتی را داشتند و در سخنرانی‌هایشان هم کاملا مشخص است. تمام تلاش ما این بود که دانشجویان را دور هم جمع کنیم و سعی می‌کردند با برخورد خوبی که داشتند، مهربانانه و پدرانه مشکلات آنها را حل کنند.

به سالی رسیدیم که آغاز برگزاری چهلم‌ها در ایران بود و ایشان ابتکار به خرج دادند و سخنرانی‌هایی را در دانشگاه های مختلف ترتیب دادیم تا نهضت انقلاب را به دانشجویان خارج از کشور ارائه بدهیم. برای همه دانشجویان مسلمان و غیرمسلمان این ارائه انجام می‌شد. نمایشگاه خاصی که ما حتی در ایستگاه‌های مترو برپا می‌کردیم و آنجا انقلاب و تصاویری که از مبارزات مردم ایران بود را ارائه می‌دادیم. این هم ابتکاری از ایشان بود.

نکته مهم این است که ایشان از همان سال‌ها بسیار مقید به مسائل شرعی بود و این نکته‌ای است که تا آخر عمر حفظ شد و من افتخار می‌کنم در آن سال‌های سخت که دانشجویان به دلایل مختلف مسائل شرعی را نادیده می‌گرفتند، ایشان به دقت رعایت می‌کردند و همه را آموزش می‌دادند و تشویق می‌کردند که اصل این اصول و ارزش‌های اسلامی است.

ما در همایش‌هایی که دفاع از نهضت فلسطین و آرمان‌های فلسطین بود هم شرکت و حمایت می‌کردیم و به عنوان دانشجویان مبارز حضور پیدا می‌کردیم. ایشان از این هم فراتر رفتند و دورانی که انقلاب شور و هیجان بیشتری پیدا کرد، در اعتصاب غذاهای مختلف شرکت می‌کردند. در راهپیمایی‌هایی که در حمایت از امام عزیزمان بود حتما شرکت می‌کردند و دانشجویان را همراه خودشان می‌بردند و تشویق می‌کردند که حتما از این نهضت حمایت شود.

در نهایت، دیدار بی‌نظیری با امام عزیزمان در پاریس داشتیم. دانشجویان از سراسر اروپا آمده بودند و ما با فاصله چند متری در مقابل امام عظیم الشأن، عزیز و نورانی نشسته بودیم و به صحبت‌هایشان گوش می‌کردیم. خود من از سالی که تکلیف شدم از پدرم سؤال کردم که کدام مرجع را انتخاب کنم و ایشان توضیحاتی دادند و جالب بود که ایشان همه افراد را به ما معرفی می‌کردند و می‌گفتند خودتان انتخاب کنید. در آن سال‌ها من امام عزیزمان را به عنوان مرجع انتخاب کرده بودم.

زمانی که در نوفل‌لوشاتو روبروی ایشان نشستیم، واقعا برای من بی‌نظیر بود که بعد از سال‌ها من رهبر عزیزم را از نزدیک می‌بینم و چقدر ساده و با بیان زیبا و مهربان در مقابل همه دانشجویان ایشان سخنرانی می‌کردند. این یکی از زیباترین خاطراتی است که من از آن موقع دارم.

ایشان طلبه‌ای خلاق و خوشفکر بود و همیشه ایده‌های جدید داشت. در طول ۷۰ سال زندگی، بسیار فکر جوان و جوان‌پسندی داشتند و به خاطر همین بود که با جوانان عزیز کشورمان و جوانان نخبه می‌توانستند کار و آنها را تشویق کنند. نکته دیگر این است که در اوج حرکت‌های انقلابی مردم ایران امکانی فراهم آمد که در یک میزگرد تلویزیونی از اسلام و حرکت امام دفاع کنیم و همه تلاش ایشان این بود که برای اولین بار من هم به عنوان زن مسلمان محجبه آنجا شرکت کنم. تشویق و پشتیبانی ایشان باعث شد که در آن بحث و گفت و گو ما پیروز و سربلند بیرون بیاییم و مسلمانان مختلف کشورها از ما تشکر کردند که اسلام به این معنا مطرح و دفاع شده است.

روحیه نسل ۵۷ تا آخرین لحظه در زنده‌یاد دکتر اژه‌ای زنده بود. در ۳۰ سال گذشته ایشان همچنان آن روحیه جهادی، پر نشاط و خلاق را داشتند. به تمامی انجمن ها سرکشی و مشکلات آنها را حل می کردند. واقعا تلاششان این بود که فراجناحی برخورد کنند و کمتر مسائل جناح‌بندی‌ها را دخالت بدهند. این بسیار دشوار بود. به خاطر اینکه متأسفانه در سال‌های اخیر برای ما همه چیز سیاسی شده و به جای اینکه از ارزش‌های اسلام و انقلاب دفاع کنیم، مسائل شخصی و جناحی خودمان را مطرح می‌کنیم و همین باعث بروز اختلافاتی شده که ان‌شاء الله به زودی این اختلافات برطرف شود.

۱۳۹۹/۹/۱