بسم الله الرحمن الرحیم

در روزهای بعد از درگذشت مرحوم حجت الاسلام دکتر جواد اژه ای و در مراسم مختلفی که برای ایشان برگزار شد، بستگان، شاگردان، همکاران و آشنایان آن فقید عزیز به بسیاری از ویژگی‌ها و صفات برجسته ایشان اشاره کردند. از میان همه آن ویژگی ها که هر کدامشان به تنهایی می تواند از یک فرد، شخصیتی ممتاز بسازد، یک ویژگی نظر من را به خود جلب کرد؛ مهربانی. در این یادداشت کوتاه سعی دارم تا آنچه را که با شنیدن این واژه در کنار اسم مرحوم دکتر اژه ای، در ذهنم نقش می بندد، به تصویر کشم تا ادای دین بسیار کوچکی باشد به این روح بزرگ و مهربان.

تصویر ۱- دکتر اژه ای قبل از تولد من عضو خانواده ما شد، اگرچه حتی قبل از آن هم نسبت خانوادگی پیچ در پیچی از طرف پدر و مادر با من داشت. اما اولین خاطرات من از او به عنوان شوهر خواهرم باز می گردد به حوالی سن ۴ سالگی ام که همراه پدر، مادر و برادرانم در تابستان ۵۷ به اروپا سفر کردیم. در آن ایام، او و خواهرم در شهر وین، پایتخت اتریش، مشغول به تحصیل بودند. در یک روز آفتابی درخشان، مردی جوان، خندان و مهربان، درِ ساختمانی بسیار قدیمی اما زیبا را بر روی ما گشود و با لهجه شیرین اصفهانی ما را به آپارتمان ساده یک خوابه دانشجویی خود و خواهرم دعوت کرد.

تصویر ۲- پیش از ظهر جمعه پاییزی که آفتابی بی رمق از پشت تکه ابرهای پراکنده سَرَک می کشید، من، دانش آموزی دبستانی، بینی ام را به شیشه سرد اتاق خواب خواهر زاده هایم چسبانده بودم و مردی خندان و مهربان را می دیدم که دختران خردسالش را تشویق می کرد که گلدان ها را از زیر زمین خانه قدیمی شان واقع در یکی از محلات مرکزی شهر تهران، بیرون بیاورند تا قلمه های شمعدانی ها و حسن یوسف ها را با هم بکارند. سر آخر، گلدان ها کنار هم نشستند و دختران و گلها با هم از نوازش دستان باغبان مهربان بهره مند شدند.

تصویر ۳- شب تولد یکی از سالهای نوجوانی ام بود و تنها مهمانان مهمانی کوچک و ساده من و مادرم، عبارت بودند از خواهرم، دخترانش و مردی مهربان و خندان که با زحمت کارتن بزرگی را به عنوان هدیه برایم آورده بود. نوشته روی کارتن نشان می داد که محتوای آن شانه های تخم مرغ! است و باید با احتیاط حمل شود. من با این که از شوخ طبعی شوهرخواهرم خبر داشتم، خندان و متعجب، منتظر بودم تا برایم توضیح دهد که چرا چنین هدیه ای را برای شب تولدم انتخاب کرده است. مرد به مهربانی خندید وقتی درِ کارتن را باز کردم و با مجموعه کامل و نفیسی از تفسیر المیزان با جلد گالینگور به همراه سه جلد فهرست آن، مواجه شدم که در تمام مجلدات آن برایم جمله اهدایی نوشته بود. این مجموعه هنوز در بهترین جای کتابخانه ام نشسته است.

تصویر ۴- درسفری به یکی از استان های شمالی کشور، من و مادرم با خانواده خواهرم همراه شدیم. برای مرد مهربان خندان، این یک سفر کاری بود ولی برای منِ نوجوان یک سفر کاملا تفریحی. از بودن با خواهرزاده هایم که به نوعی همسن و سال من محسوب می شدند، لذت می بردم. طراوت جنگل های سبز، خستگیِ سال تحصیلی ای نه چندان آسان را از جانم پاک می کرد. صبح روزی که عطر مرطوب جنگل مشاممان را نوازش می کرد، شوهر خواهرم به ما، گروه بچه ها، نزدیک شد در حالی که عبای به دقت تا شده اش را بر روی دست گرفته بود و با احتیاط حمل می کرد. تا به ما رسید، خم شد و چشمان کنجکاو ما به کرم شب تاب درشت سبز رنگی افتاد که صبح در جنگل برایمان پیدا کرده بود تا نشانمان دهد. چشمان خندان مرد مهربان می گفت که چقدر از شگفت زده کردنمان خوشحال است.

تصویر …- مرد خندان مهربان که حالا دیگر محاسنش به سپیدی گراییده بود، در میان باغچه کوچک اما بسیار سرسبزش ایستاده بود و در آن ساعت های پایانی یک روز تابستانی داشت برای من و همسر و فرزندانم از تک تک گلهایی که کاشته بود و درختانی که سالها به پای باروری شان نشسته بود، می گفت. اوحتی قصه پر غصه درخت پرباری را برایمان گفت که جفای نوشدن ها خشکانده بودش. گفت که گاهی نوشدن های بی قواره و بد اندام چطور درختان ریشه دار سبز بالنده را می خشکانند. تحفه ای که از آن شب تابستانی برای من و خانواده کوچکم باز ماند، کیسه ای از غنچه های گل محمدی معطر باغچه مرد مهربانی بود که حالا دیگر چشمان خسته اش کمتر می خندید.

تصویر آخر- درهمه عکسهای مرد مهربان خندان، حتی وقتی چهره اش لبخندی ندارد، چشمهایش به مهربانی می خندند.

روح مهربانش همیشه خندان باد.