بسمه تعالی

«إِنَّ الَّذينَ قالوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقاموا تَتَنَزَّلُ عَلَيهِمُ المَلائِكَةُ أَلّا تَخافوا وَلا تَحزَنوا وَأَبشِروا بِالجَنَّةِ الَّتي كُنتُم توعَدونَ»

سال ۱۳۷۰، که حدوداً دوازده ساله بودم، وارد مدرسه علامه حلی شدم. اولین باری که دکتر اژه‌ای را دیدم، دقیقا به یاد ندارم. اما از همان سال اول که سمینار و نمایشگاه دهه فجر مدرسه برگزار می‌شد، روایت اولین بازدید دکتر اژه‌ای از نمایشگاه مدرسه در سال ۱۳۶۵ را شنیده بودم. این که معاون فرهنگی-اجتماعی نخست‌وزیر وقت از نمایشگاه مدرسه بازدید می‌کند و علاقه ایشان به سمپاد، و در واقع تاسیس آن- جرقه می‌خورد. در روایت این بازدید، شیطنت و تیزهوشی دانش‌آموزان مدرسه محور این جلب توجه تصویر می‌شد. واقعا هم دکتر اژه‌ای شیطنت‌های هوشمندانه بچه‌های سمپاد را از صمیم قلب و پدرانه دوست می‌داشتند. بعدها که کمی بیشتر خدمت ایشان می‌رسیدم، شاید محال بود که خاطره‌ای از مواجهه‌های خودشان با این تیزهوشی‌ها را نقل کنند- و البته تیزهوشی‌های سمپادی‌های شهرستانی، و آنها که کمتر از امکانات برخوردار بودند، همیشه بیشتر توجه دکتر را جلب می‌کرد. وقتی به برق چشم‌های ایشان، و ذوق و شوقی که در نقل خاطراتشان داشتند فکر می‌کنم، احساس می‌کنم که تا قبل از این‌ که صاحب فرزند شوم، شاید این احساس شوق آمیخته به افتخار را به درستی درک نکرده‌ بودم.

اوایل، دکتر اژه‌ای برای ما- که از الآن بچه‌تر بودیم- یکی از مسئولین نسبتا عالی‌ رتبه کشور بود که بر خلاف دیگران، از بودن در جمع‌های غیر متعارف بچه‌های تیزهوش خوشش می‌آمد. ترجیح می‌داد شب قدر را در مدرسه با بچه‌هایی بگذراند که تعدادی از آنها را حوالی نیمه‌ شب از زمین فوتبال مدرسه صدا می‌کردند تا یکی دو ساعت از شب‌شان را به جای فوتبال، با شنیدن صحبت‌های دکتر و در مقابل گلایه‌های تند و گزنده به ایشان در مورد صدر و ذیل کشور احیاء بگیرند. هم ‌مدرسه‌ای‌ها هم در زدن حرف‌های گزنده- در حدی که شرایط اقتضاء می‌کرد- از یکدیگر سبقت می‌گرفتند، مشق صراحت لهجه می‌کردند، و به خودشان مدال افتخار می‌دادند.

بعدها، با نزدیک‌تر شدن تدریجی رابطه من با آقای دکتر، جنبه‌های دیگری از نقش ایشان در سمپاد، دیدگاه‌هایشان، نگاهشان به مسائل اجتماعی و سیاسی و … هم در رفته رفته در مقابل دیدگان من قرار گرفت. زمان که گذشت، در فراز و نشیب روزگار، از پنجره‌های دیگری هم دکتر را دیدم. پنجره‌هایی که تلخی‌های پدر بودن هم از آنها دیده شد. روزهایی که دکتر را در سوگ برخی از عزیزان سمپاد داغدار دیدم. از تصادف اتوبوس دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف- که خودم هم از مسافرانش بودم، تا سفر کردن برخی از چهره‌های برجسته سمپاد. الان که فکر می‌کنم، برخی نکات ویژه‌ای که بغض گلوی ایشان می‌شد را به یاد می‌آورم که وجهی از نگاه ایشان را در ذهنم پر‌رنگ‌می‌کند. بارها در مورد قصه سقوط اتوبوس صحبت کرده بودند، و آنچه معمولا با بغض به آن اشاره می‌کردند و گویی در ذهنشان حک شده بود، این نکته بود که در سفر برگشت به تهران، تعدادی از همسفران می‌خواستند کارسوقی در خرم‌آباد برگزار کنند (چیزی که شاید کمتر کسی غیر از ایشان به آن توجه کرد). چارچوب وسیعی از «خدمت» به تمدن اسلامی ایرانی را ارزش می‌شمردند، و هرکس قدمی «واقعی»، هرچند به ظاهر کوچک، در این مسیر بر می‌داشت، صمیمانه به خاطرش خوشحال می‌شدند و تشویق و تحسین می‌کردند- و البته سره و ناسره‌ی میدان مبارزه برای این آرمان را هم با زکاوت و تیزبینی خاص خودشان خوب می‌شناختند و کار واقعی را به خوبی از قیل و قال تشخیص می‌دادند.

وقت‌هایی که خدمت ایشان می‌رسیدم، بیشتر شنونده بودم و گهگاه سوال‌کننده. دکتر کلام دلنشینی داشت و می‌شد ساعت‌های طولانی پای صحبتشان نشست و لذت برد و بسیار خندید (یک تجربه ۶-۷ ساعت متوالی و جذاب در دوران تلاش برای احیای سمپاد البته نقطه‌ی عطفی بود). پای کلام‌شان که می‌نشستم، زیاد خاطره تعریف می‌کردند، و گاهی هم خاطره از دوران نوجوانی و جوانی خودم بود. خاطره‌ها هم معمولا به قدم‌های کوچکی بر می‌گشت که در تعامل با سمپادی‌های کوچکتر از خودم برداشته بودم، و یک پای آن اردوهای مشهد مدرسه بود. دکتر- که در جای خودش حداکثر استفاده از اعتباریات را می‌کرد- در تعامل شخصی و پدرانه، و آنجا که باید سوء تفاهم‌ها را در ذهن فرزند سمپادی‌اش برطرف می‌کرد و مشخص می‌کرد که چه چیزی را بیشتر ارج می‌نهد، ترجیح روشنی داشت که قدم‌های واقعی را به اعتباریات برتری می‌داد. در عمل (و نه فقط در گفتار) یاد دادن به کوچکتر‌ها را از مدال‌های المپیادی که به درد زیر پایه یخچال می‌خورد (و البته نه فعالیت علمی مقدم بر آن)، ارزشمند و عزیز می‌شمرد. همه سمپادی‌ها «فرزندان» او بودند اما «گل‌های» دکتر و «نور چشم‌های» او (آنطور که در عبارات خودشان بود) کسانی بودند که به این نظام ارزشی- که محورش تلاش برای اعتلای ایران اسلامی بود- نزدیک‌تر می‌شدند.

امروز که به داستان بازدید دکتر اژه‌ای از نمایشگاه مدرسه علامه حلی فکر می‌کنم- بازدیدی که فقط در مورد آن شنیده‌ام- فکر می‌کنم که بزرگترهای ما با بزرگواری یک جنبه‌ی مهم از آنچه توجه دکتر را جلب کرد برای ما نقل نکرده‌اند. به نظرم، دکتر اژه‌ای استعدادهای درخشانی را دیدند که برای استعدادهای درخشان کار می‌کردند. در آن بازدید دیدند که این گوهر گرانبها چه ثمراتی می‌تواند داشته باشد و با سرمایه‌گذاری روی آن، چه ساختار باشکوهی را می‌توان بنا کرد. تنها احساسات و علاقه دکتر اژه‌ای به بچه‌های تیزهوش نبود که محرک او در بنای سمپاد شد، بلکه آینده‌نگری، تیزهوشی و نگاه گوهرشناس او به عنوان یک متخصص تعلیم و تربیت هم سهم بسیار بزرگی داشت. عمق طراحی و چارچوبی که دکتر اژه‌ای به طور مستمر پیگیری کردند، و فلسفه پایداری که در مسیر فعالیت خود حفظ کردند، و ارزش‌های مشخصی که در هر شرایطی به آنها وفادار ماندند را، ما اعضای خانواده سمپاد همیشه دست‌کم گرفتیم. دقیقا همانگونه همانگونه که یک فرزند، پدرش را دست‌کم می‌گیرد. اما دکتر فرهنگی را حمایت کرد، که امروز در سطح وسیعی در سمپاد جریان دارد، زنده است، و هویت سمپاد را تشکیل می‌دهد. دستاوردهای دکتر اژه‌ای در مسیر تعلیم و تربیت، محصول اتفاق و حادثه نبود. در واقع هیچ اتفاق بزرگی محصول اتفاق و حادثه، و بی‌حکمت و بی‌علت نیست. آنچه دکتر، با همراهی خانواده سمپاد، بنا کرد، بر بینشی استوار بود که همه استعداد‌های ایشان، و همه عقبه اعتباری، فرهنگی، خانوادگی، تحصیلی، تجربی و … او آن را پشتیبانی می‌کرد، و بر توکل و اعتمادی اتکاء داشت که در دشواری‌های مسیر متزلزل نشد.

زندگی من، به عنوان عضوی از خانواده سمپاد، از کمتر دوره‌ای به اندازه دوره‌ای که دانش‌آموز سمپاد بودم تاثیر گرفت. معلمین من در سالهای حضور در سمپاد، از موثرترین افراد در زندگی من بوده‌اند. ما از معلمین خودمان یاد گرفتیم که چه طور با کوچکترهای سمپاد حرف بزنیم، شوخی کنیم و به آنها کمک کنیم. یاد گرفتیم که کشورمان را دوست داشته باشیم و منافع آن را به ثمن بخس نفروشیم. یادگرفتیم به جای طلبکار حاکمیت بودن، می‌توان بدهکار مردم بود. می‌توان با خدا معامله کرد و مطمئن بود که در این معامله ضرری وجود ندارد. یاد گرفتیم می‌توان مسائل را دقیق‌تر دید، امیدوار بود و آینده را روشن یافت. اینها همه میراث مردی است که جایگاه اجتماعی، سیاسی، فردی، و همه داشته‌های مادی و معنوی، و همه استعداد درخشان و توان و تخصص خودش را- خالصانه- برای هدفی به محبوب خودش تقدیم کرد که وظیفه عمیق خود می‌دانست.

با تیزهوشی، تیزبینی، درایت، سلامت نفس، شجاعت، پشتکار و پرکاری که در دکتر اژه‌ای سراغ داشتم، بارها از خودم پرسیده بودم که آیا انتخاب دکتر در سال ۶۵ انتخاب درستی بود؟ آیا بهتر نبود که مسیری با دامنه تاثیرگذاری وسیع‌تر را انتخاب می‌کرند؟ صبح ۲۴  آبان ۹۹، وقتی که غم رفتن دکتر همه وجودم را فراگرفته بود، یکی از پررنگ‌ترین افکاری که ذهنم را احاطه کرد، تصدیق درستی مسیری بود که دکتر اژه‌ای در زندگی در پیش گرفت. وقتی همه اعتباریات بی‌رنگ می‌شوند، و انسان با اعمال واقعی خودش تنها می‌ماند… وقتی ثمره کار دیگران را دیگر به حساب او نمی‌نویسند… وقتی اعمالش در ترازوی «حق» سنجیده می‌شود… وقتی نیت‌ها آشکار است… وقتی قدم‌هایی که در مسیر رضای معبود نبوده، وبال گردن انسان می‌شود… آن روز است که باید به امثال دکتر- که بسیار اندک هستند- غبطه خورد.

دکتر اژه‌ای عزیز، خوشا به حالتان که با سرمایه عمر معامله سودمندی کردید… و تا آخر در مسیر حقیقت پایمردی کردید… آنهایی که با هدف وسیله را توجیه کردند و حقیقت را قربانی کردند، حتما به کارنامه زندگی پربار شما غبطه خواهند خورد… چقدر دلتنگ شما خواهیم شد…

خدا نگهدار… پدر مهربان سمپاد…

بسم الله الرحمن الرحیم

در روزهای بعد از درگذشت مرحوم حجت الاسلام دکتر جواد اژه ای و در مراسم مختلفی که برای ایشان برگزار شد، بستگان، شاگردان، همکاران و آشنایان آن فقید عزیز به بسیاری از ویژگی‌ها و صفات برجسته ایشان اشاره کردند. از میان همه آن ویژگی ها که هر کدامشان به تنهایی می تواند از یک فرد، شخصیتی ممتاز بسازد، یک ویژگی نظر من را به خود جلب کرد؛ مهربانی. در این یادداشت کوتاه سعی دارم تا آنچه را که با شنیدن این واژه در کنار اسم مرحوم دکتر اژه ای، در ذهنم نقش می بندد، به تصویر کشم تا ادای دین بسیار کوچکی باشد به این روح بزرگ و مهربان.

تصویر ۱- دکتر اژه ای قبل از تولد من عضو خانواده ما شد، اگرچه حتی قبل از آن هم نسبت خانوادگی پیچ در پیچی از طرف پدر و مادر با من داشت. اما اولین خاطرات من از او به عنوان شوهر خواهرم باز می گردد به حوالی سن ۴ سالگی ام که همراه پدر، مادر و برادرانم در تابستان ۵۷ به اروپا سفر کردیم. در آن ایام، او و خواهرم در شهر وین، پایتخت اتریش، مشغول به تحصیل بودند. در یک روز آفتابی درخشان، مردی جوان، خندان و مهربان، درِ ساختمانی بسیار قدیمی اما زیبا را بر روی ما گشود و با لهجه شیرین اصفهانی ما را به آپارتمان ساده یک خوابه دانشجویی خود و خواهرم دعوت کرد.

تصویر ۲- پیش از ظهر جمعه پاییزی که آفتابی بی رمق از پشت تکه ابرهای پراکنده سَرَک می کشید، من، دانش آموزی دبستانی، بینی ام را به شیشه سرد اتاق خواب خواهر زاده هایم چسبانده بودم و مردی خندان و مهربان را می دیدم که دختران خردسالش را تشویق می کرد که گلدان ها را از زیر زمین خانه قدیمی شان واقع در یکی از محلات مرکزی شهر تهران، بیرون بیاورند تا قلمه های شمعدانی ها و حسن یوسف ها را با هم بکارند. سر آخر، گلدان ها کنار هم نشستند و دختران و گلها با هم از نوازش دستان باغبان مهربان بهره مند شدند.

تصویر ۳- شب تولد یکی از سالهای نوجوانی ام بود و تنها مهمانان مهمانی کوچک و ساده من و مادرم، عبارت بودند از خواهرم، دخترانش و مردی مهربان و خندان که با زحمت کارتن بزرگی را به عنوان هدیه برایم آورده بود. نوشته روی کارتن نشان می داد که محتوای آن شانه های تخم مرغ! است و باید با احتیاط حمل شود. من با این که از شوخ طبعی شوهرخواهرم خبر داشتم، خندان و متعجب، منتظر بودم تا برایم توضیح دهد که چرا چنین هدیه ای را برای شب تولدم انتخاب کرده است. مرد به مهربانی خندید وقتی درِ کارتن را باز کردم و با مجموعه کامل و نفیسی از تفسیر المیزان با جلد گالینگور به همراه سه جلد فهرست آن، مواجه شدم که در تمام مجلدات آن برایم جمله اهدایی نوشته بود. این مجموعه هنوز در بهترین جای کتابخانه ام نشسته است.

تصویر ۴- درسفری به یکی از استان های شمالی کشور، من و مادرم با خانواده خواهرم همراه شدیم. برای مرد مهربان خندان، این یک سفر کاری بود ولی برای منِ نوجوان یک سفر کاملا تفریحی. از بودن با خواهرزاده هایم که به نوعی همسن و سال من محسوب می شدند، لذت می بردم. طراوت جنگل های سبز، خستگیِ سال تحصیلی ای نه چندان آسان را از جانم پاک می کرد. صبح روزی که عطر مرطوب جنگل مشاممان را نوازش می کرد، شوهر خواهرم به ما، گروه بچه ها، نزدیک شد در حالی که عبای به دقت تا شده اش را بر روی دست گرفته بود و با احتیاط حمل می کرد. تا به ما رسید، خم شد و چشمان کنجکاو ما به کرم شب تاب درشت سبز رنگی افتاد که صبح در جنگل برایمان پیدا کرده بود تا نشانمان دهد. چشمان خندان مرد مهربان می گفت که چقدر از شگفت زده کردنمان خوشحال است.

تصویر …- مرد خندان مهربان که حالا دیگر محاسنش به سپیدی گراییده بود، در میان باغچه کوچک اما بسیار سرسبزش ایستاده بود و در آن ساعت های پایانی یک روز تابستانی داشت برای من و همسر و فرزندانم از تک تک گلهایی که کاشته بود و درختانی که سالها به پای باروری شان نشسته بود، می گفت. اوحتی قصه پر غصه درخت پرباری را برایمان گفت که جفای نوشدن ها خشکانده بودش. گفت که گاهی نوشدن های بی قواره و بد اندام چطور درختان ریشه دار سبز بالنده را می خشکانند. تحفه ای که از آن شب تابستانی برای من و خانواده کوچکم باز ماند، کیسه ای از غنچه های گل محمدی معطر باغچه مرد مهربانی بود که حالا دیگر چشمان خسته اش کمتر می خندید.

تصویر آخر- درهمه عکسهای مرد مهربان خندان، حتی وقتی چهره اش لبخندی ندارد، چشمهایش به مهربانی می خندند.

روح مهربانش همیشه خندان باد.

انگار رفته است به یک سفر طولانی و من دلتنگ بودنش شده‎‌ام. انگار دوباره برمی‌گردد، می‌نشیند پشت میز سر کارهایش که وقتی نصفه‌شب از پذیرایی رد می‌شوم سرش را بلند کند، لبخند بزند و بگوید: «چایی دم کردم سر سماوره.»

دلم برای دیدنش تنگ شده، پیراهن سفیدش و جلیقه آبیش و ساعتش که حتی در خواب هم از دستش درنمی‌آورد. می‌نشست و غرق کارهای بی‌پایانش می‌شد، لغت‌نامه، مقاله‌های مجله، تفسیرهای شهیدبهشتی … می‌گفت شب‌ها خانه آرام‌تر است و می‌توانم تمرکز کنم. تا دو و سه صبح سرکارهایش بود، بعضا تا نماز صبح نمی‌خوابید.

آخر هفته‌ها همیشه در حیاط مشغول بود، روز شنبه که خبر را شنیدم، دیدم تمام گل و گیاه‎‌ها انگار خموده شدند. آن‌ها هم بابای مهربانشان رفته بود. با چه عشقی دانه‌دانه‌ی این گل‌ها، درختها و بوته‌ها را درست کرده بود.

دلم برای گردوهای تازه‌ای که هر شب برای فردا صبح درست می‌کرد تنگ شده است. برای این که از خرید برگردد و با ذوق بگوید: «دیدی برات اینو خریدم؟» دلم برای هلیم‌هایی که زمستان می‌پخت و جوجه کباب‌هایی که هر هفته درست می‌کرد، تنگ شده است. دلم برای اینکه یک مناسبتی باشد و برود در اتاق کتابخانه، به چندین نفر دوست و آشنا زنگ بزند و به جای سلام، شاد و پرانرژی بگوید: «اسعدالله ایامکم» و صدایش در خانه بپیچد، تنگ شده است.

دلم برای دستان گرمش تنگ شده است، آخرین بار که دیدمش فقط ده دقیقه‌ی تمام دست‌هایش را گرفته بودم. دلم برای دیدنش در قبای آبیش، دیدنش در کاپشنی که موقع سفر می‌پوشید، دیدنش در خانه، و فقط دیدنش تنگ شده است. حالا عکس‌هایش همه‌ی دیوارهای خانه را گرفته است و خودش نیست. انگار رفته باشد به یک سفر طولانی. حالا بابا همه جا هست و هیچ جا نیست.

روزها از پی هم می‌آیند تا سالی بگذرد، روزهایی که گاه نویدبخش خاطراتی خوش هستند و گاه یادآور لحظاتی تلخ. لحظات سخت جدایی.

و این بار؛ ۲۴ آبان ماه ۹۹، یادآور روز ارتحال مردی از جنس تواضع است، مردی که هر آنچه انجام می‌داد به خاطر ایران اسلامی بود. مردی که برادرش می‌گفتم و بعد از ارتحال پدر؛ حکم پدر برایم داشت.

شنیدم؛ آسمان تهران بارانی بود وقتی برادرم، حاج آقا جواد رفت. آسمان تهران و چشمان من در اصفهان که سعادتِ بدرقه برادر را به دلیل شرایط روز کشور و رعایت پروتکل‌های بهداشتی پیدا نکردم.

روزگار اگرچه به لحاظ فیزیکی ما را از هم دور نگه داشت اما دل و جان‌مان یکی بود با هم.

سال ۱۳۶۰ بود که برادرم آقا علی اکبر، در انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی همراه با آیت الله دکتر بهشتی، به شهادت رسید، اولین ضربه بود، سال ۱۳۷۱ با فوت مادر، ضربه دیگری بر من وارد شد. تمام امیدم پدر بود و برادرانم. اما در سال ۱۳۸۹، پدر فوت کردند و اکنون و در سال ۱۳۹۹، برادر، برادری که همه وجود من بود. برادری که بعد از پدر و مادر، در زمان خستگی‌ها یار و یاور و آرام بخش روحم بود و همه دنیای من. جای خالی او هیچ گاه پرنمی‌شود.

دکتر جواد اژه‌ای، بسان گذشتگانش بود؛ خاندانی گریزان ازشهرت، اما اهل تقوا. نه در لحظاتش از حرکت ایستاد و نه خود را نسبت به دیگران برتر دانست. احترام به پدر و مادر، احترام به همسر و فرزندان، احترام به خواهر و برادران، احترام به فامیل از اصول زندگی‌اش بود و سعی در رعایت هر آنچه داشت که در دین اسلام گفته شده بود. صله ارحام، هدیه دادن و عیدی در اعیاد مختلف، بی‌ریا بودن در رفتار و گفتار، پرهیز از انجام هر امر غیر شرعی.

آخرین فرزند خانواده بودم، بعد از چهار پسر. آقا جواد علاقه زیادی به من داشتند و همواره در تمام امور راهنمایم بودند. همه جا و در هر شرایطی کمک پدر و مادر بودند؛ حتی در آشپزی و خانه‌داری به مادر کمک می‌کردند و همین رفتارشان، الگویی برای من بود.

یک دوربین عکاسی خریده بود و دائم از ما عکس می‌گرفت. دوربین‎‌های قدیم مثل حالا نبود که همان موقع بتوانی عکسی را گرفته‌ای ببینی. ذوق هنری داشت و عکس‌های خاص می‌گرفت. فرصت آزمون و خطا هم نبود به هرحال یک حلقه فیلم می‌گرفت و شروع می‌کرد. بعد از چاپ عکس‌ها می‌دیدم چقدر خوب همه زوایا را در نظر گرفته و کادربندی خوبی داشته است.

از کودکی، به کلاس قرآن محترم خانم، نوه عموی پدرم می‌رفتم. خواندن ونوشتن اعداد را یاد گرفته بودم. اولین سال تکلیف هم توانستم همه روزها، را روزه بگیرم و قرآن را ختم کنم. یادم هست به مدرسه نمی‌رفتم، در آن زمان، خانواده روحانیت دختران را به مدرسه نمی‌فرستادند، اما پدرم و مادرم عاشق ادامه تحصیل فرزندان بودند. آقاجواد کتاب‌های دبستان را برایم ‌خرید و هر کدام از برادرها، مامور تدریس یکی از درس‌هایم ‌شدند و در نهایت در امتحانات شرکت کردم تا توانستم در ششم ابتدایی بدون آنکه به مدرسه رفته باشم، قبول شوم. همت بلند آقا جواد بود که من را تشویق به ادامه تحصیل کرد و وارد مقطع دبیرستان شدم.

بعد از آن بود که به واسطه برادرم، به کانون علمی و تربیتی جهان اسلام وارد شدم. همین اقدام باعث رشد فرهنگی من شد. در کتابخانه آنجا به عنوان کمک همراهشان بودم و در مجله “فرصت در غروب” هم گاهی مرا در کارها شرکت می‌دادند. میدان دادن به دختر یک روحانی در فعالیت‌ها در زمان طاغوت، بسیار مهم بود. حتی کتاب زبان انگلیسی را برای من خریدند و به برادرم گفتند ایشان باید زبان انگلیسی را فرابگیرد.

خانه ما کانون فعالیت‌ها بود؛ مذهبی‌ها و انقلابیون. مادر نیز قبل از انقلاب، از تمام فعالیت‌های چریکی و انقلابی پسرانش حمایت می‌کرد. خانه پر از کتاب‌های ممنوع الانتشار، اعلامیه‌های امام و جزوه‌‎ها بود. ساواک، برادرم اکبرآقا را دستگیر کرده بود. مادر همه کتاب‌ها و جزوات را زیر چادر گرفت و به خانه همسایه برد. شده بود عضو چریکی گروه. مادر که مشغول کارهای خانه و پدر می‌شدند، آقا جواد، شب‌ها به جای مادر به منزل پدربزرگ و مادربزرگ می‌رفتند.

خاطرم هست در دورهمی‌های فامیلی، ایشان مجلس گردان بود. معروف بود به بمب خنده. به قاعده و همراه با احترام. همه فامیل، عاشق فضای گرم و صمیمی خانه ما بودند. شب‌ها برادرها دور پدر جمع می‌شدند و تمام کارهای روزشان را، تعریف می‌کردند.

ازدواج‌شان هم خاطرات خوش خودش را داشت، قبل از ازدواج با خانم ملوک السادات دوست صمیمی و در واقع خواهر بودم. هیچ وقت این احساس که همسر برادرم هستند را نداشتم.

برای تحصیل در علوم جدید هم، پدر و مادر هردو مشوق برادرها بودند. مادر مي‌گفت: «من طلايم، جواهرم، همه چيزم اين است كه بچه‌هايم به طريق علم بروند.» به آموزش‌وپرورش فرزندانش اهميت مي‌داد.

آقا جواد، برای ادامه تحصیلات به خارج از کشور سفر کردند، در این سفر هم  ارتباط ما قطع نشد و از وین برای من نامه می‌نوشتند. از حال و احوال زندگی در آنجا می‌نوشتند و از کارهای روزمره من سوال می‌کردند.

برای نوشتن رساله دکتری به اصفهان بازگشتند. اول از من و برادرانم تست هوش گرفتند و بعد هم روش را به من یاد دادند و مرا همراه خود به دبیرستان دخترانه بردند تا کلاس به کلاس از دانش ‌آموزان تست بگیرم، ایشان به خاطر روحانی بودن به طور مستقیم مصاحبه نمی‌کردند. در واقع به عنوان دستیار، مرا با خود برده بودند. معلم‌های مدرسه هم حجاب خوبی نداشتند. دو میز داشتیم؛ یکی سری تست‌ها را ایشان انجام می‌داد و یک سری را من. در رشد و تعالی من بالاترین کاری بود که انجام دادند.

به هر مشکلی که برمی‌خوردم، تلفن می‌زدم و بلافاصله پس از اولین زنگ، جوابی که به گوش من می‌رسید: “سلام زهره جون” بود. در اولین لحظه، هم پاسخم را می‌دادند و هم آرامش. فرقی نمی‌کرد اگر می‌فهمیدند هر کدام‌مان مشکلی داریم، تلاش می‌کردند تا مشکل را حل کنند.

هر آنچه از اسلام را شنیده‌ایم، او عمل می‌کرد. اسلام ناب محمدی را به جان، پذیرفته بود. اول وقت به نماز می‌ایستاد و در ذکر قنوت «رب زدنی علما و عملاً و ایمانا و یقیناً و الحقنی بالصالحین» را می‌گفتند.

صله ارحام را واجب می‌دانستند و در آن پیشتاز بودند. نظم سرلوحه کارشان بود، قبل از آمدن به اصفهان، برنامه دید و بازدید خانه اقوام را تنظیم می‌کردند تا زمان را از دست ندهند. اگر هم برنامه آمدن به اصفهان هماهنگ نمی‌شد خودشان را موظف می‌دانستند تا با تلفن احوال فامیل را بپرسند، به خصوص در طول هشت ماه گذشته بخاطر شرایط بیماری در کشور، از این مساله غافل نبودند و راه ارتباط‌شان به طور مستمر، تلفن بود.

بعد از شهادت اکبر آقا، هر روز به پدر و مادر تلفن می‌زد و جویای احوال می‌شدند. مادر هم که فوت شدند، می‌گفتند زهره جون، مادر شما را به من سپردند.

عاشق رهبری -حضرت آیت‌الله خامنه‌ای( مدظله العالی)- بودند. یک روز در مراسم بزرگداشت شهدای هفتم تیر، رفته بودیم حسینیه. از ایشان خواستم، ملاقاتی با آقا داشته باشم. زمانش که رسید صدایمان کردند. با خانم‌شان رفتیم و در صف ایستادیم. به حضرت آقا که رسیدیم؛ ایشان، از احوال پدر جویا شدند. جواب‌شان را که دادم، من هم درخواست چفیه کردم. اما چفیه‌ها تمام شده بود. آقا جواد هم بعدا چفیه‌ای به عنوان تبرک برای من گرفتند.

خاطرم هست، عید نوروز بود. با خانواده به اصفهان آمده بودند. همه با هم برای بازدید به تخت فولاد رفتیم. دقیق گزارش پیشرفت را گوش می‌دادند و آنجا که لازم بود اظهار نظر می‌کردند.

می‌خندیدند و می‌گفتند: “هرفرصت که برایم فراهم بشود به اصفهان می‌آیم” عید که می‌شد و یا روز تعطیل و مناسبت خاص، اصفهان را برای سفر انتخاب می‌کردند. بعد از سال تحویل اولین نفری بودند که عیدی می‌دادند با شکلات مخصوص. اما وقتی فرصت دیدار و زمان بازگشت می‌رسید غم دنیا روی دلم انبار می‌شد. طاقت دوری‌اش را نداشتم.

روزهای تاسوعا و عاشورا هم اصفهان بودند. روز تاسوعا، مادر نذر داشتند. روزهای تاسوعا که می‌شد دیگ غذای نذری را توی حیاط بار می‌گذاشتند و از صبح خودشان هم می‌ایستادند پای کار. اما با رفتن مادر از دنیا، من بخاطر نیت مادر، نذرشان را ادا می‌کردم. آقا جواد خودشان را برای روز تاسوعا به خانه پدر می‌رساندند. بعد از فوت پدر هم نماز ظهر عاشورا را در مسجد امام علی(ع) می‌خواندند.

در اوج روزهای کرونا، بیشتر با هم صحبت می‌کردیم. نگران فامیل بودند و سفارش همه را داشتند به من هم گفتند “مواظب خودت باش! من یک خواهر بیشتر ندارم…”

در امور خیر پیشتاز بود و در همین شرایط برای مردم مناطق محروم سیستان و بلوچستان ماسک و لوازم بهداشتی خریده و فرستاده بود.

آخرین بار صدایش را روز میلاد پیامبر اکرم(ص) و حضرت امام صادق(ع) حدود چند ثانیه شنیدم از بیمارستان خاتم الانبیاء. روز عید بود، روزهای عید واجب می‌دانست که تبریک بگوید. اما، این بار و این تبریک، قلبم را لرزاند و دیدارمان را به قیامت انداخت…

ایشان علاوه بر اینکه سالها در خدمت فرهنگ و علم و نخبه‌پروری بود، برادری با اخلاق، دوست داشتنی، همراه و همفکر بودند. باورش خیلی سخت است و تحمل این داغ سخت‌تر. خدای من تحمل این فراق جانگداز و این مرد الهی که رهبر فرزانه انقلاب به حق او را مجاهد خاموش خواندند، سخت است خیلی سخت…

آقا جواد، برادرم، بزرگمردی بود به مصداق روایت «عاش سعیدا و مات سعیدا». خوب زندگی کرد و سعادتمند از این جهان فانی رفت…

حالا چهل روز است که برهمه ما سخت گذشته است، در یک صبح بارانی، پیکر پاک برادرم به دور از هر تجمعی در بقعه شهدای هفتم تیر و مزاری که یادبود برادر دیگرم اکبر آقا بود به خاک سپرده شد. جایی که مأوای او بود با شهید بزرگوار آیت‌الله دکتر بهشتی. محلی که همیشه دوستش داشت.

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

ببین که در طلبت حال مردمان چون است

به یاد لعل تو و چشم مست میگونت

ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است

سخن‌گفتن درباره کسی که بیش از پنجاه سال با او حشر و نشر داشته‌ای، کار دشواری است. بنده از سال ۱۳۴۹ که همراه با مرحوم شهید آیت‌الله بهشتی از آلمان به ایران بازگشتیم، در سفر اصفهان که تابستان همان سال بعد از شش سال دوری از ایران داشتیم، اول بار با مرحوم آقای جواد اژه‌ای آشنا شدم. مرحوم جواد آقا و مرحوم شهید علی‌اکبر اژه‌ای از طلبه‌های روشن و فعال اصفهان بودند و در کانون جهان اسلام نقشی فعال داشتند و به همین دلیل، با چهره‌های علمی و مبارزاتی آن ایام رفت‌وشد داشتند. این دو برادر هرچند وقت یکبار به تهران و منزل ما می‌آمدند و ساعت‌هایی با مرحوم شهید بهشتی جلساتی داشتند.
ایشان در سال ۱۳۵۳ با خواهر بزرگ بنده ازدواج کردند و چون عازم آلمان برای ادامه تحصیل بودند، پس از مدت کوتاهی به آلمان و سپس به اتریش رفتند. مدتی بعد خواهر بنده هم به ایشان ملحق شد.در بهمن ماه سال ۱۳۵۷ چند روزی بعد از پیروزی انقلاب، حزب جمهوری اسلامی اعلام موجودیت کرد. مرحوم آقای اژه‌ای در آن ایام هنوز در وین بودند؛ هرچند خواهر من بعد از مدتی به ایران برگشتند. ایشان اصرار داشتند که با توجه به شرایط پیش‌آمده در کشور و انقلاب به ایران برگردند و در گوشه‌ای از کشور مشغول به خدمت شوند. اما مرحوم شهید بهشتی در مشورتی که با ایشان داشتند، توصیه کردند که مراحل پایانی تحصیل و نوشتن رساله دکتری را به پایان ببرند و سپس با دستی پر به ایران برگردند. به همین دلیل، مرحوم اژه‌ای دو سال و اندی همچنان در وین بودند و تا روز دفن شهدای هفتم تیر از جمله مرحوم شهید آیت‌الله بهشتی و برادرشان شهید علی‌اکبر اژه‌ای نتوانستند در ایران مستقر شوند و از این بابت همیشه حسرت می‌خوردند. اما در طول این مدت، منشأ خدمات خوبی در خارج از کشور بودند.
در خردادماه سال ۱۳۵۸، روزنامه جمهوری اسلامی، ارگان حزب به‌عنوان نخستین روزنامه بعد از انقلاب که نقش مهمی در حوادث آغاز انقلاب ایفا کرد، تأسیس و به سردبیری آقای مهندس میرحسین موسوی منتشر شد. بنده در آن ایام، دانشجوی پزشکی بودم و به‌دلیل آشنایی‌ام با زبان و مختصر تجربه‌ای که با کار مطبوعاتی پیدا کرده بودم، در سرویس خارجی روزنامه جمهوری اسلامی همکاری می‌کردم. یکی از کاستی‌های مطبوعاتی کشور، وابستگی آنها به بنگاه‌های خبری مهم همچون رویترز، آسوشیتدپرس، یونایتدپرس و برخی دیگر از سرویس‌های خبری و تحلیلی بود که تنها منابع خبری ما در زمینه اخبار جهان و خارج از ایران به شمار می‌رفتند. در اولین سفری که مرحوم آقای اژه‌ای بعد از انقلاب به ایران آمدند و تحقیق رساله خود را در زمینه مسائلی در آموزش و پرورش ایران دنبال می‌کردند، این مشکل را با ایشان در میان گذاشتم. مرحوم اژه‌ای بعد از بازگشت به وین با پشتکاری مثال‌زدنی و نظمی فوق‌العاده این مشکل را تا حدود زیادی حل کردند. ایشان به طور هفتگی با مرور مطبوعات مهم اروپا به خصوص آلمانی‌زبان در کتابخانه دانشگاه از اینها کپی تهیه می‌کردند و در مواردی علامت‌گذاری می‌کردند و به طور هفتگی با هواپیمایی ایران برای ما ارسال می‌کردند و ما در تهران مطالب مهم به‌خصوص مربوط به ایران را در صفحه اخبار و تحلیل‌های خارجی روزنامه منعکس می‌کردیم و بعضی اخبار مهم را برای اعضای شورای انقلاب می‌فرستادیم. یکی از جذابیت‌های روزنامه جمهوری اسلامی که روزنامه‌ای نوپا بود، در کنار سرمقاله‌ها و اخبار داخلی همین بخش اخبار خارجی بود که منظم دریافت و منتشر می‌شد. به یاد دارم که هنگام تشکیل مجلس خبرگان قانون اساسی هم بنده که در آن ایام قائم‌مقام دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی و عضو دفتر سیاسی حزب بودم، به درخواست مرحوم شهید آیت‌الله بهشتی در تهیه و ترجمه قوانین اساسی دیگر کشورهای جهان مشارکت کردم. فکر می‌کنم ۳۵ قانون اساسی تهیه و توسط افرادی ترجمه شد و در اختیار هیأت رئیسه و کمیسیون‌های مجلس قرار گرفت که ترجمه تعدادی از آنها برعهده بنده گذاشته شد. مرحوم آقای اژه‌ای علیرغم سنگینی کار رساله در زمینه تهیه و ارسال این قوانین هم با علاقه و حدت تلاش کردند.بعد از بازگشت ایشان به کشور در تیرماه ۱۳۶۰ که با شهادت مرحوم شهید بهشتی و برادرشان در هفتم تیرماه مصادف بود، به دنبال ترمیم شورای مرکزی حزب که چند نفر از اعضای آن در واقعه هفتم تیر به شهادت رسیده بودند، ایشان و بنده به عنوان عضو شورای مرکزی حزب انتخاب شدیم و تا پایان فعالیت حزب در سال ۱۳۶۵ عضو این شورا بودیم. از این دوران پرتلاطمِ سال‌های آغازین انقلاب هم خاطرات فراوانی با ایشان دارم که باز از حوصله این یادداشت بیرون است.
تنها به ذکر این خاطره می‌پردازم که ایشان در دو نوبت به دلیل حساسیت مسائل اجتماعی و اقشار نیازمند حمایت و برنامه‌ریزی برای رفع محرومیت‌ها، در شورای مرکزی گزارش‌های خوبی را مطرح کردند. نگاه مرحوم اژه‌ای که برخاسته از رشته تحصیلی ایشان بود، موجب شد که نگرش‌ها در سازمان بهزیستی که بیشتر متمرکز بر خدمات پزشکی بود، به جانب مسائل مهم اجتماعی و وضعیت طبقات نیازمند حمایت دولت جلب شود و این تحولی مهم به شمار می‌آمد. به خاطر دارم که ایشان با چه شور و شوقی از پژوهش‌های سازمان و نتایج اجرایی آن که به اهتمام ایشان در حال انجام‌گرفتن بود، سخن می‌گفت و هیچ فرصتی را برای برداشتن گامی در جهت رفع نیاز مشکلات عمیق اجتماعی که دلسوزانه در پی حل آنها بود، فروگذار نمی‌کرد. همین دغدغه‌ها باعث شد که پس از رفتن ایشان به سازمان استعدادهای درخشان و دانشگاه تهران هم با همکاری در تأسیس سازمان بین‌المللی حقوق کودکان (کافل) بخشی از این دغدغه‌ها را در قالب سازمانی غیر دولتی و غیر انتفاعی تا پایان عمر دنبال کند. از خداوند منان برای او آمرزش و غفران و پاداش اخروی نیک مسئلت می‌نمایم.

آقای دکتر اژه‌ای از سال ۱۳۶۰ که فارغ‌التحصیل شدند و به ایران آمدند و برای خاکسپاری شهدای هفتم تیر رسیدند، افسوس می‌خوردند که از قافله ۷۲ تن جا مانده‌اند و به خاطر همین تمام تلاششان این بود که در راه شهدا و به ویژه استادشان، شهید بهشتی، قدم بردارند و هر آنچه از دستشان برمی‌آید در این راه انجام بدهند. الآن آرامش قلبی من فقط این است که به شهدا پیوسته‌اند و در کنار شهدای هفتم تیر قرار گرفته‌اند؛ که عاشقانه دوستشان می‌داشتند.

ما و آقای دکتر اژه‌ای که طلبه‌ای جوان، خوشفکر، شجاع و خلاق بودند، خویشاوند بودیم و با خانواده ایشان رفت و آمد می‌کردیم. در چنین شرایطی که ایشان دوره لیسانس را با موفقیت در دانشگاه اصفهان گذرانده بودند و دوره سربازی را علی‌رغم اینکه روحانی بودند، داوطلبانه گذرانده بودند و تازه به عنوان معلمی جوان استخدام آموزش و پرورش شده بودند، تصمیم گرفتند برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بروند. در این زمان بود که مادر عزیزشان صحبت کردند و این ازدواج صورت گرفت.

ما عازم وین اتریش شدیم و یک زندگی دانشجویی را شروع کردیم. چون همزبان و همفکر بودیم، زندگی بسیار ساده‌ای داشتیم اما به طور مرتب از دانشجویان پذیرایی می‌کردیم و جلسات مختلف را تشکیل می‌دادیم. یکی از ویژگی‌های ایشان این بود که اگر اطلاع پیدا می‌کردند دانشجویانی که کمتر می‌شناختند و شاید در دورترین نقطه شهر وین به سر می‌بردند، بیماری یا کمبودی دارند، هم خودشان می‌رفتند و هم من را می‌فرستادند که رسیدگی کنیم. آن موقع قبل از انقلاب بود و نه تشکیلات و نه پشتیبان مالی داشتیم، ولی تمام تلاششان این بود که دانشجویان مسلمان را جذب کنند.

به این منظور جلسات منظمی تشکیل دادند و چون دوره طلبگی را گذرانده بودند، تفسیر قرآن، احکام و بحث‌های سیاسی و اجتماعی را در این جلسات ارائه می‌دادند. در واقع برای خود من هم، بعد از پدر، ایشان یک استاد بودند و ما در این جلسات خیلی چیزها یاد گرفتیم. یکی از توصیه‌های ایشان این بود که تمام تلاش دانشجویان ما تحصیل علم در رشته‌ای باشد که انتخاب کرده‌اند و در کنار آن توصیه می‌کردند کتاب‌های مختلف را مطالعه کنیم؛ کتاب‌هایی مانند کتاب‌های استاد مطهری، دکتر شریعتی و سخنرانی‌های آیت‌الله خامنه‌ای که به سختی دست ما رسیده بود.

ایشان در انجمن و اتحادیه‌ای که وجود داشت خیلی تلاش می‌کردند و مرتب در جلسات و همایش‌ها شرکت می‌کردیم و همه جا تشویق می‌‌کردند که هم خانم‌ها و هم آقایان باشند. کلا ایشان مشوق خانم‌ها بودند و تا آخر عمر هم چنین حالتی را داشتند و در سخنرانی‌هایشان هم کاملا مشخص است. تمام تلاش ما این بود که دانشجویان را دور هم جمع کنیم و سعی می‌کردند با برخورد خوبی که داشتند، مهربانانه و پدرانه مشکلات آنها را حل کنند.

به سالی رسیدیم که آغاز برگزاری چهلم‌ها در ایران بود و ایشان ابتکار به خرج دادند و سخنرانی‌هایی را در دانشگاه های مختلف ترتیب دادیم تا نهضت انقلاب را به دانشجویان خارج از کشور ارائه بدهیم. برای همه دانشجویان مسلمان و غیرمسلمان این ارائه انجام می‌شد. نمایشگاه خاصی که ما حتی در ایستگاه‌های مترو برپا می‌کردیم و آنجا انقلاب و تصاویری که از مبارزات مردم ایران بود را ارائه می‌دادیم. این هم ابتکاری از ایشان بود.

نکته مهم این است که ایشان از همان سال‌ها بسیار مقید به مسائل شرعی بود و این نکته‌ای است که تا آخر عمر حفظ شد و من افتخار می‌کنم در آن سال‌های سخت که دانشجویان به دلایل مختلف مسائل شرعی را نادیده می‌گرفتند، ایشان به دقت رعایت می‌کردند و همه را آموزش می‌دادند و تشویق می‌کردند که اصل این اصول و ارزش‌های اسلامی است.

ما در همایش‌هایی که دفاع از نهضت فلسطین و آرمان‌های فلسطین بود هم شرکت و حمایت می‌کردیم و به عنوان دانشجویان مبارز حضور پیدا می‌کردیم. ایشان از این هم فراتر رفتند و دورانی که انقلاب شور و هیجان بیشتری پیدا کرد، در اعتصاب غذاهای مختلف شرکت می‌کردند. در راهپیمایی‌هایی که در حمایت از امام عزیزمان بود حتما شرکت می‌کردند و دانشجویان را همراه خودشان می‌بردند و تشویق می‌کردند که حتما از این نهضت حمایت شود.

در نهایت، دیدار بی‌نظیری با امام عزیزمان در پاریس داشتیم. دانشجویان از سراسر اروپا آمده بودند و ما با فاصله چند متری در مقابل امام عظیم الشأن، عزیز و نورانی نشسته بودیم و به صحبت‌هایشان گوش می‌کردیم. خود من از سالی که تکلیف شدم از پدرم سؤال کردم که کدام مرجع را انتخاب کنم و ایشان توضیحاتی دادند و جالب بود که ایشان همه افراد را به ما معرفی می‌کردند و می‌گفتند خودتان انتخاب کنید. در آن سال‌ها من امام عزیزمان را به عنوان مرجع انتخاب کرده بودم.

زمانی که در نوفل‌لوشاتو روبروی ایشان نشستیم، واقعا برای من بی‌نظیر بود که بعد از سال‌ها من رهبر عزیزم را از نزدیک می‌بینم و چقدر ساده و با بیان زیبا و مهربان در مقابل همه دانشجویان ایشان سخنرانی می‌کردند. این یکی از زیباترین خاطراتی است که من از آن موقع دارم.

ایشان طلبه‌ای خلاق و خوشفکر بود و همیشه ایده‌های جدید داشت. در طول ۷۰ سال زندگی، بسیار فکر جوان و جوان‌پسندی داشتند و به خاطر همین بود که با جوانان عزیز کشورمان و جوانان نخبه می‌توانستند کار و آنها را تشویق کنند. نکته دیگر این است که در اوج حرکت‌های انقلابی مردم ایران امکانی فراهم آمد که در یک میزگرد تلویزیونی از اسلام و حرکت امام دفاع کنیم و همه تلاش ایشان این بود که برای اولین بار من هم به عنوان زن مسلمان محجبه آنجا شرکت کنم. تشویق و پشتیبانی ایشان باعث شد که در آن بحث و گفت و گو ما پیروز و سربلند بیرون بیاییم و مسلمانان مختلف کشورها از ما تشکر کردند که اسلام به این معنا مطرح و دفاع شده است.

روحیه نسل ۵۷ تا آخرین لحظه در زنده‌یاد دکتر اژه‌ای زنده بود. در ۳۰ سال گذشته ایشان همچنان آن روحیه جهادی، پر نشاط و خلاق را داشتند. به تمامی انجمن ها سرکشی و مشکلات آنها را حل می کردند. واقعا تلاششان این بود که فراجناحی برخورد کنند و کمتر مسائل جناح‌بندی‌ها را دخالت بدهند. این بسیار دشوار بود. به خاطر اینکه متأسفانه در سال‌های اخیر برای ما همه چیز سیاسی شده و به جای اینکه از ارزش‌های اسلام و انقلاب دفاع کنیم، مسائل شخصی و جناحی خودمان را مطرح می‌کنیم و همین باعث بروز اختلافاتی شده که ان‌شاء الله به زودی این اختلافات برطرف شود.

۱۳۹۹/۹/۱

(يادمان هفتمين روز درگذشت حجت‌الاسلام دكتر جواد اژه‌ای)

 

درست گفته‌اند كه ارزشمندترين اندوخته‌های هر مردمی، نه منابع زيرزمينی‌، نه زرادخانه‌های عريض و طويل و نه ذخاير ارزی و فلزات گران‌قيمت كه سرمايه انسانی آن است: نيروی انسانی آگاه، دانشمند، توانا، باتجربه و خلاقی كه بتواند سرمايه‌های اقتصادی را با تكيه بر سرمايه‌های اجتماعی به منبعی مولد برای توسعه همه‌جانبه، پايدار، متوازن و اصيل به ‌كار اندازد. بر همين سياق شايد اغراق نباشد بگوييم در ميان كارگزاران سرمايه انسانی، دست‌اندركاران حوزه تعليم و تربيت و تبيين‌كنندگان و پديدآورندگان حوزه‌ انديشه و دانش و هنر، به نسبت ديگران از مرتبه‌ بالاتری از تاثيرگذاری در امر افزايش سرمايه انسانی برخوردارند. از همين‌رو فقدان كسانی كه در اين عرصه خدمت می‌كنند، آسيبی است كه به اين سرمايه وارد مي‌شود. فقدان حجت‌الاسلام دكتر جواد اژه‌ای برای من، گذشته از پيوندهای عاطفی نزديك، از اين بُعد نيز با تاسف بسيار همراه شد. با دكتر اژه‌ای از سال ۱۳۵۳ كه با خواهرم ازدواج كرد، آشنا شدم. البته پيش از اين خويشی سببی، هم پيوند خويشاوندی نسبی از طرف مادرشان كه دخترخاله پدرم و آيينه‌ای از مكارم اخلاق بود، داشتيم و هم حضور گاه و بی‌گاه وی و برادرش علی‌اكبر را كه در فاجعه تروريستي انفجار دفتر مركزی حزب جمهوری در سال ۱۳۶۰ به شهادت رسيد به منظور تبادل نظر و گفت‌وگو در كتابخانه پدر شاهد بودم. با سفر او به اتريش كه برای ادامه تحصيلات دانشگاهی در رشته روانشناسی صورت گرفت، ديدارها كمتر شد، تا خرداد ۱۳۵۷ كه پدر برای هماهنگی و تبادل نظر با نيروهای مبارز در امريكا و اروپا، پس از سال‌ها ممنوعيت خروج توسط ساواك، همراه با مادر و خواهر كوچكم به اتريش رفت و من و پس از من برادرم به آنها پيوستيم. پس از بازگشت‌مان به ايران و تا روز خاكسپاری پدر، ديگر يكديگر را نديديم. پدر تلاش‌هايش برای اصلاح و تحول جامعه را در دو ميدان متمركز كرده بود: تدوين مبانی نظری كه همزمان با نقد وضعيت موجود، به ترسيم وضعيت مطلوب نيز بپردازد و راه رسيدن به آن را نشان دهد؛ و كشف و جذب و پرورش نيروی انسانی مستعدی كه بتواند حامل و عامل رسالت سنگين اصلاح و تحول‌ باشد.

دكتر اژه‌ای كه او نيز مانند پدر بيش و پيش از هر چيز يك معلم و مربی بود، به ويژه در رابطه با ميدان دوم، به‌طور خستگی‌ناپذيری كوشا بود. در دوران دانشجويی و پس از آن در دبيرستان‌های اصفهان تدريس می‌كرد. براي ادامه تحصيل و رساله دكترا نيز بر موضوع آموزش دانش‌آموزان تيزهوش متمركز شد. همزمان، رابط امين پدر و اتحاديه انجمن‌هاي اسلامی دانشجويان در اروپا و نيز مبارزان خارج از كشور بود. پس از بازگشت به ايران، مدتی در وزارت امور خارجه و پس از آن به عنوان وزير مشاور و رييس سازمان بهزيستی كشور در كابينه دولت جنگ مشغول به خدمت شد. به زودی دلش هوای كار با نسل فردا كرد و سرانجام در همان دولت مسئوليت گسترش سازمان پرورش استعدادهای درخشان را بر عهده گرفت. در همان سال‌ها به تدريس و تحقيق در دانشگاه نيز مشغول شد و بدين‌سان، به ميدان توسعه دانش نيز پا گذاشت. هم به ‌لحاظ علاقه‌ وافری كه به پدر و انديشه وی داشت و هم با توجه به سابقه همكاری با پدر در ويرايش نهايی كتاب «خدا از ديدگاه قرآن»، پس از تشكيل بنياد نشر آثار و انديشه‌های شهيد آيت‌الله دكتر بهشتی در سال ۱۳۷۶ مشتاقانه و بدون هيچ چشمداشتی مسئوليت بازبينی و ويرايش نهايی آثار را برعهده گرفت. در آخرين روزها و واپسين گفت‌وگوهايي كه داشتيم، وضعيت ويرايش نهايي تفسير قرآن هفت جلدی شهيد آيت‌الله دكتر بهشتی با عنوان «در مكتب قرآن» و نيز كتاب «تقيه: هدف‌پايی، نه خودپايی» از ايشان را كه قرار است به زودی به زيور طبع آراسته شود با يكديگر برای آخرين بار وارسی می‌كرديم. عشق، پشتكار و شور و اشتياق او در اين عرصه همانند همه عرصه‌های ديگری كه در آن خدمت می‌كرد، كم‌نظير بود. از اينكه صوت بخش‌هايی از درسگفتارهای تفسيری كه سال‌ها در پی يافتنش بوديم پيدا شده بود، اظهار شعف می‌كرد. اميدوار بودم كه انتشار اين كتاب‌ها و نيز برخی ديگر از آثار باقيمانده را با چشمان خود ببيند كه متاسفانه تقدير به‌ گونه‌ای ديگر رقم خورد. در اندوه از دست دادن چنين افراد خدومی صدالبته غم فراق سنگين است، به ويژه دكتر جواد اژه‌ای كه در عرصه خدمت، جود و كرم را به قله‌هايی بلند رساند.

روزنامه اعتماد

بسمه تعالی

با اندوه و تأسف فراوان خبر درگذشت عالم مجاهد جناب حجةالاسلام آقای دکتر جواد اژه‌ای را دریافت کردم؛ شخصیت برجسته و ممتازی که سالهای متمادی مجاهدت‌های بزرگ و مبارک را بااخلاص و بدون اندک تظاهری عهده‌دار شد. یادگارهای فراموش‌نشدنی برای کشور و انقلاب برجای گذاشت.

تشکیل انجمن‌های اسلامی دانشجویان در اروپا، تشکیل مدارس استعدادهای درخشان کشور، مدیریت پدرانه بر مجموعه‌های نخبگانی جوان، و سازنده در دوران طلائی مدال‌آوری‌های علمی بین‌المللی از جمله‌ی این یادگارهای بی‌همانند است.

این مجاهد خاموش که خود برادر شهیدی عزیز و داماد شهید عالیقدر آیت‌الله بهشتی بود بنای نخبگی و نخبه‌پروری را بر شالوده‌های محکم ایمان و انقلاب استوار ساخت و سپیدروی و سرافراز به ملاقات خداوند رحیم شتافت. اینجانب با تأسف عمیق به همسر گرامی و صبور و فرزندان عزیز و دیگر منسوبان و بازماندگان ایشان و نیز عموم جامعه‌ی نخبگانی کشور تسلیت عرض میکنم . رحمت و مغفرت الهی را برای آن مرحوم مسألت مینمایم.

سیّدعلی خامنه‌ای

۹۹/۸/۲۴